Wednesday, January 17, 2018

Diamonds and Rust


تمام مدت درباره مدرسه حرف زدند. درباره اتفاقی که امروز افتاده بود و اینکه چطور بچه‌ها و خانواده‌ها و معلم‌های دیگر همه جلوی اینها ایستاده بودند که باید کتاب را درس بدهید و امتحان سخت بگیرید و بیشتر تکلیف بدهید. من توی صحبت‌هایشان بودم و نبودم. از فضای بحث که قطعا دور بودم ولی به خاطر این نبود که دور بودم این همه. هیچ نمی‌دانستم فلانی و بهمانی کی هستند و قبلا چه کار کرده‌اند ولی احتمالا اگر می‌خواستم می‌شد بپرسم یا با دنبال کردن حرف‌هاشان بفهمم. به اینکه داشتند یک کار واقعی می‌کردند و واقعا دغدغه این را داشتند که چه کار باید بکنند و دستشان باز بود و کنششان هر چه که بود تاثیر داشت، عمیقا غبطه می‌خوردم. و نمی‌توانستم به این حس اجازه بدهم پررنگ‌تر از این ظاهر شود چون حتما زمین‌گیرم می‌کرد. همین قبل از اینکه برسند، زیر پتو چرت می‌زدم و ساعت گذاشته بودم بیدار شوم خانه را جمع و جور کنم نیم ساعت قبل از آمدنشان و ناهار دیروقتی بخورم. هر بار هم که ساعت زنگ می زد انگشتم را روی قرمزی روشن روی صفحه می‌کشیدم که یعنی صدایت را ببر و اجازه بده پنج دقیقه دیگر هم همین‌جا بمانم. نه، واقعا نمی‌توانستم به حسی که بو می‌کشیدم اجازه فرود آمدن بدهم.
هیجانشان درباره مدرسه که خوابید حال من را پرسیدند. بی‌میلی مزمن هفته اخیر را خیلی خلاصه توضیح دادم و با سوال از کی این طوری شد ناگهان فهمیدم که چه خبر است. عجیب بود، حتی از خودم نپرسیده بودم چی شد که این هفته این طور شد، انگار که بدیهی باشد و دلیل نخواهد. گفتم حال حرف زدن درباره‌ش را ندارم و حرف دوباره برگشت به مدرسه، با این سوال مشخص که فردا مامان فلانی که می‌آید مدرسه به‌ش چه بگوییم.

حالا رفته‌اند. ظرف‌های عصر تا حالا را شسته‌اند و ظرف‌های قبلی خودم هنوز گوشه سینک تلنبارند. میز با یک صندلی تاشوی اضافه دورش با فاصله از دیوار با رومیزی نامرتب رها شده. روی میز وسط هال ظرف میوه و تنقلات تقریبا خالی است و زیرسیگاری کنار بالکن تا خرخره پر است.
عجله‌ای رفتند که به آخرین قطار برسند. همین که رفتند در را پشت سرشان قفل کردم، چراغ‌‌ها را خاموش کردم، لباس‌هام را درآوردم روی تشک یوگای بی‌استفاده وسط اتاق انداختم که مثلا روی زمین نباشند، و مسواک‌نزده برگشتم زیر پتو. خوان بائز را هم گذاشتم که توضیح بدهد خاطرات چه با خود می‌آورند.
موبایلم قرار است فردا صبح ساعت شش زنگ بزند که بیدار شوم و فصلی را که هنوز شروع نکرده‌ام قبل از جلسه ساعت نه تمام کنم. می‌دانم برنامه این است که اول پنج دقیقه پنج دقیقه و بعد نیم ساعته زنگش را عقب بیندازم و آخر سر چهل و پنج دقیقه قبل از جلسه بالاخره از پتو دل بکنم.
کاش زندگی‌م این روزها کمی کمتر کسل‌کننده بود. کاش بی‌مزگی این چند خط، فقط به خاطر چطور کنار هم چیدن کلمات بود.