شکرانه زمستانی که
دوام آوردمش، با الف رفتیم گلدان خریدم و گل کاشتم و بالکن خانه سبز و رنگی شد. دو
گلدان شمعدانی است و دو گلدان گلهایی که اسمشان را نمیدانم (و البته که این چیزی
از زیباییشان کم نمیکند.) برگهای جوان بنفشی که بهار پارسال به جای فیتونیایی که
هر کار کردم زنده نماند در گلدان مشکی کاشتم، حالا تمام گلدان را پر کردهاند و
بیرون ریختهاند. آوردمش خانه خودم و حالا از بالای کتابخانه بنفشیاش را میریزد
جلوی ردیف کتابها. گلدان آبی لبهچیندار را مامان برایم نارنج کاشته و حسابی پر
شده و حالا نشسته روی رومیزی سفید روی میز وسط هال. درختچه آرالیا را قبل از این
که بمیرد با قطع دو تا شاخه بلند و قشنگش سعی کردم نجات بدهم. به داد پیلهآ هم که
حالش حسابی بد بود رسیدم و از بالای شاخههای سالمش چیدم و قلمه زدم. اولین باری
بود که این کار را میکردم و به جز دو تا از قلمهها همه هم گرفتند، به لطف آفتاب
و خاک خوبی که پایش ریختم. گلدان بنجامین را عوض کردم و برگ بیدی را آویزان کردم
توی بالکن، و با یکی دو تا ویدیو گمانم یاد گرفتم چطور برایش یک آویز بهتر
درست کنم. طناب کنفی خریدم برای آویز حتی، حالا سر فرصت. باید چند بطری مناسب پیدا
کنم و شاخه های پتوس بگذارم پای پنجره آشپزخانه ریشه بدهد. پپرومیا را هم الف برد
خانه خودش تا شاید برگهای کوچک و چرمیاش با دست سبز او دوباره جان بگیرند.
*
بند قبلی را که نوشتم
خانه خودم بودم. حالا نشستهام خانه الف روی مبل دونفرهی هال. خودش توی اتاق پای
کامپیوتر کار میکند و من هم لپتاپ را باز کردهام که این نوشته را تمام کنم و یکی
دو تا کار دیگر را که در شلوغی دلچسب هفتههای اخیر مدام عقب انداختهام. هوا
ناگهان وسط بهار سرد شده و پنجره بر خلاف همیشه بسته ست و من هم پتویی کشیدهم
روی پام، اما شمعدانیهای قرمز پشت پنجره از پشت شیشه بخارگرفته یادم میآورد که
همچنان حسابی بهار است. صدای توی سرم هم قبول کرده به جای اینکه دور تکراری
شیدایی-افسردگی دو سال اخیر را زیر گوشم بخواند، اجازه بدهد در سکوت از بهار نود و
هفت لذت ببرم. گلهای روی بالکنم بهار را، آفتابی یا بارانی، دوست دارند.