Saturday, January 23, 2016

gratitude

از کلینیک که آمدم بیرون گفتم برگردم دانشگاه اما دیدم کاری آنجا ندارم. یعنی می‌شد هم داشته باشم اما تصمیم گرفتم که ندارم. برای ب نوشتم که هروقت داشت می‌رفت خانه به‌م بگوید و راه افتادم سمت خیابان بالای دانشگاه که کادوی تولد ن را پیدا کنم. سر راه تابلویی دیدم سر راهی که به نظر خصوصی می‌آمد. فلشی می‌گفت برای کتاب‌های خوب دست دوم از این سمت بروید. جهت فلش را دنبال کردم و سر از حیاط خانه دوطبقه‌ای درآوردم که چمنش را برف پوشانده بود. تابلوی دیگری به پله‌هایی اشاره می‌کرد که می‌رفت زیرزمین. سر پله‌ها یک در بود. بازش کردم و روبروم ردیف پله‌ای که هر دو گوشه‌ش کتاب چیده شده بود. آن پایین، دوباره، ردیف ردیف کتاب. صدای محو موسیقی کلاسیکی که نمی‌توانستم تشخیص بدهم چیست از دورتر می‌آمد.
کمی همان حول و حوش ورودی پرسه زدم و بعد راهم را از بین قفسه‌ها و ردیف کتاب‌های چیده شده روی زمین باز کردم تا رسیدم به اتاقی که صدای موسیقی ازش می‌آمد. کتاب‌فروش هم همان موقع بلند شده بود بیاید منبع صداهای اتاق دیگررا پیدا کند. توضیح داد که بیشتر کتاب‌ها تاریخ هنر هستند. قفسه کتاب‌های عمومی را نشانم داد و بعد هم پرسید چایی می‌خورم یا نه. آمدم مثلا مودب باشم و بگویم نه، بعد فکر کردم چی بهتر از چایی. گفتم بله، خیلی هم خوب می‌شود.
منی که با دو تا چمدان آمده‌م و قرار است با دو تا چمدان برگردم کاری بی‌معنی‌تر از کتاب خریدن نمی‌توانم بکنم اینجا. ولی روزه‌م شکسته و چند هفته‌ای ست دارم راه و بی‌راه کتاب می‌خرم. هر کورسی را که دیدم نمی‌شود برداشت سریع گفتم به جاش کتاب‌هاش را می‌خوانم و فورا هم برداشتم آنلاین سفارش دادمشان. از این کتابفروشی هم بعد از نزدیک سه ربع با چهار تا کتاب آمدم بیرون.
حالا نشسته‌م توی کافه‌ای که اگر صداهای پشت سرم انگلیسی حرف نمی‌زدند فکر می‌کردم تهران است. یک فضای کشیده است با سقف بلند، موازی بار در راهروی تنگی که تمام کافه ست پشت سر هم میز چیده شده. صندلی‌ها با هم فرق دارند. کف چوبی است و از همان چوب هم میزی چسبیده به پنجره ساخته‌اند برای آنهایی که مثل من که کسی را نیاورده‌اند روی صندلی آن طرف میزشان بنشیند. شیشه بخار کرده و من فقط تصویر مبهمی از چراغ ماشین‌ها می‌بینم که توی تاریکی شب گم می‌شوند پشت سر هم. و ماه، ماه که توی آسمان بالا می‌رود. کنارم با یک صندلی فاصله خانم پیری نشسته. چندین روزنامه روی میز پهن کرده و دستکش‌های مخمل سورمه‌ایش گوشه‌ای روی هم افتاده‌اند.
ماه پشت پنجره بالا می‌رود. من هات سایدر می‌خورم، چند کلمه‌ای می‌نویسم، و چراغ‌های خیابان و حرکت نادیدنی ماه را دنبال می‌کنم. از مغازه‌ای که کادوی ن را توش پیدا کردم برای خودم مگنتی خریدم که می‌گوید زندگی آن چیزی ست که اتفاق می‌افتد وقتی ما داریم برنامه چیزهای دیگری را می‌ریزیم. همان چیزی که نزدیک یک سال پیش سه ماه تمام روی صفحه لپتاپم بود، وقتی قبل از همه این ماجراها داشتم تصمیم می‌گرفتم با زندگیم چه کار کنم. این کسی که اینجا نشسته و تکلیف زندگیش که هیچ، تکلیف ترم آینده‌ش هم هنوز معلوم نیست هیچ آن کسی نیست که پنج ماه پیش داشت کلاس‌های ترم اولش را انتخاب می‌کرد. کسی که فکر می‌کرد اگر پابلیک نرتیو را نتواند بردارد کل این ترمش هدر رفته. صبح‌ها خودم را توی آینه نگاه می‌کنم. می‌روم نزدیک‌تر، خیره می‌شوم به چشم‌ها. یک برقی رفته ولی یک برق دیگری آمده. بلد نیستم چطور توصیفش کنم.
خانم پیر دارد می‌رود. درواقع حالا نزدیک پنج دقیقه‌ای هست که دارد می‌رود. بلند شد فنجانش را تا بار برد. برگشت دستمال کاغذی‌اش را برداشت و توی سطل آشغال انداخت. روزنامه‌ها را یکی یکی تا کرد و برد گذاشت سر جاش زیر تابلویی که انبوه آگهی‌ اتفاق‌های کمبریج و بوستون روی هم روی هم روش پونز شده. همه این کارها را کرده و باز هم ایستاده، نمی‌دانم دارد چه کار می‌کند. ماه پشت سایبانِ بالای شیشه کافه گم شده. جی‌میل را باز می‌کنم که نامه‌ای را شروع کنم، همان لحظه ب تکست می‌دهد که دارد می‌رود خانه و زنی که پشت بار ایستاده می‌گوید که تا ده دقیقه دیگر کافه را می‌بندند. جی‌میل را می‌بندم. وسیله‌هام را می‌ریزم توی کیفم. وقت رفتن است. آویز قرمزی را که به چینی می‌گوید "شکرگزاری" از توی جیب کوله درمی‌آورم و می‌گذارم برای خودش آن پشت تکان بخورد.
غروب جمعه ست و تمام بارها و رستوران‌های توی راه پُرند. صدای هیاهوی بارها پشت شیشه‌های کلفت خفه شده و رستوران‌ها پر از آدم‌های پیری ست که دستمال‌ها را روی پایشان انداخته‌اند و در گروه‌های چهار نفره پشت میزها نشسته‌اند. از جلوی باری رد می‌شوم که سر درش نوشته Are you suffering from painful soberness?  با خودم فکر می‌کنم  I'm happily sober and soberly happy، و قدم‌هام را آرام می‌کنم. تمام راه تا ایستگاه اتوبوس با هر قدمی که برمی‌دارم زنگ ظریفی که به آویز روی کیفم وصل است صدا می‌دهد.

Friday, January 15, 2016

For Charles River, with love and squalor

اشک همین‌طور می‌ریخت و چند تا نگاه نه چندان مهربان سر این چند بار آخری که دماغم را پاک کردم گرفته بودم. توی کتابخانه جا نمی‌شدم. زدم بیرون. مستقیم رفتم پایین، به سمت رودخانه. حالا از رودخانه برگشته‌م. یوگا نرفتم و از تصور دیدن آدم‌های آشنا توی کتابخانه خودمان دل‌پیچه گرفتم و به جاش آمدم سالن مطالعه کندی. سرمای سگ‌کش بیرون هنوز توی استخوانم است، حتی با اینکه کلاه سویشرتم را تا هر جا که می‌شد جلو کشیده‌ام و یک لیوان هات چاکلت داغ را همین الان تمام کرده‌ام.
سطح رودخانه یخ زده بود، اما نه همه‌ش. وسطش آب جاری بود ولی به سمت کناره‌ها که عمق کم می‌شد یخ زده بود. آنجایی که وصل می‌شد به ساحل، یخ سفید، بی‌رنگ و نازک شده بود و آب دویده بود لابلای شکاف‌هاش. همین باعث شد فکر کنم یخ کم‌جانی است. خم شدم یک سنگ نسبتا بزرگ برداشتم و پرت کردم وسط سفیدی‌ها. سنگ خورد به یخ، صدا داد، دو تکه شد. هر دو تکه پرت شدند هوا و کمی آن طرف‌تر با فاصله از هم فرود آمدند.

این شهر سرد است این روزها. من بلد شده‌م چطور لایه لایه بپوشم و حتی در منفی دوازده درجه‌ای که نوشته منفی بیست و سه حس می‌شود معمولا سردم نمی‌شود. ولی یک وقت‌هایی هم هست، که سرما از لای لایه لایه لباس‌ها و حفاظ عادت رد می‌شود


Sunday, January 10, 2016

چند ساعت بعد، هنوز یکشنبه

خواب دیدم دو تا ماهی به دنیا آوردم. برایشان اسم گذاشتم. چند روز بعدش مردند.

تولد چهار یا پنج سال پیشم بود، دو تا ماهی کادو گرفته بودم. تخم گذاشته بودند و یک مشت ماهی ریخته بود توی تنگشان. یکی دو روزی گذشت فکر کردم کمتر شده‌اند.  یک شب خوابیدم و صبح پا شدم دیدم فقط یکی مانده. خودشان بچه‌هاشان را خورده بوند. در عذاب وجدان محض آن یکی را که باقی مانده بود از پدر مادرش جدا کردم، اسمش را گذاشتم بمانی، و امیدوار شدم که زنده بماند. به‌م گفت ماهی می‌میرد، اسم برایش بگذاری یا نه می‌میرد. و ماهی مرد. به دو روز هم فکر کنم نکشید.
اسمش را گذاشتیم خلیج و فکر کردیم پایانی ندارد. توی خوابم، من تنها کسی بودم که قبول نمی‌کردم تمام شده، که مرده‌اند. یک سربالایی بود تا خانه‌مان، بالا و پایین می‌رفتم و از مغازه‌دار و بچه‌های توی کوچه سراغ بچه‌هام را می‌گرفتم.

یکشنبه

تازه ظهر شده ولی باران بیرون پنجره و این همه ابر توی آسمان هیچ شبیه ظهر نیست.  بر خلاف همه باران‌هایی که این مدت اینجا دیدم شدید است. دانه‌های درشت و دیوانه‌ای که می‌خورند به سقف‌های این اطراف و صدا می‌دهند. که گودی‌های کف‌پوش حیاط را پر از آب می‌کنند. تقریبا تمام یک ساعت گذشته را گریه کردم.
*
حدود یک ساعت و نیم پیش این چند خط را نوشتم، و باز هم گریه کردم.
زندگیم در چنگ من نیست. هیچ وقت نبوده. ولی خب، همین که می‌خواهم زندگی کنم کافی نیست؟ مرگ مجازات من نیست، من مرگ را دوست دارم. می‌خواهم در حالی بمیرم که یک عمر توانسته بودم، می‌خواهم خوشحال بمیرم. در عین این همه بی‌معنی بودن لعنتی مرگ، اقلا برای خودم معنی‌دار بمیرم. من مرگ را دوست دارم، پس زنده می‌مانم. گوش کن به من، همین کافی نیست؟

Friday, January 8, 2016

Suddenly/ I'm half the man I used to be

از ساختمانی که کلاس یوگا توش تشکیل می‌شود آمدم بیرون. ساعت پنج و نیم بود. کتابخانه‌ی ما جمعه‌ها هفت می‌بندد. گفتم بروم سالن مطالعه کندی که هم تا دیرتر باز است و هم هات چاکلت مجانی دارد و تا هشت و نیم کار کنم، بعدش هم بروم جشن به قول خودشان برگشتن به دانشگاه. حالا همه‌ش دو هفته نبودیم این وسط.
تمام مدت یوگا وقتی سعی می‌کردم جریان هوا را توی بینی‌م دنبال کنم فقط یک فکر بود که می‌رفت بیرون و دوباره می‌آمد تو: یعنی چه می‌شود؟ مربی اصلی یکی را جای خودش فرستاده بود که هی جریان را قطع می‌کرد تا جزئیات حرکت‌ها را توضیح دهد. آخر هم وصل نشدم، همان پریشانی که وارد شده بودم آمدم بیرون و سر راه از ایستگاه اتوبوسی که می‌رود خانه رد شدم. اتوبوس دو دقیقه دیگر می‌آمد. دیگر دلم نمی‌خواست بروم جشن. کتابخانه هم که اصلا. خانه. فقط دلم می‌خواست بروم خانه. همان جا ایستادم و دو دقیقه بعد سوار اتوبوس شدم.
حالا چند دقیقه‌ای ست بی‌خیال تلاش مذبوحانه‌م برای نوشتن طرح پیپر دوشنبه‌م شده‌م و می‌دانم که نمی‌خواهم بقیه شب را به زاری بگذرانم. سر سرگردانم را می‌گذارم روی بالش زودتر بخوابم بلکه صبح پا شوم و این فکرها توش نباشد، یا اقلا این‌قدر دم دست نباشد. بعضی شب‌هام این جوری به آخر می‌رسد.
کاش اقلا به جای این چایی نیم ساعت پیش پونه یا گل‌گاوزبان خورده بودم.

Sunday, January 3, 2016

ماهی غریب می‌گذرد از فراز شب

زندگی مختصری دارم که هنوز به ابعادش عادت نکرده‌م. سیب‌زمینی خورد می‌کنم و گوجه برای استانبولی، همه‌ش دو تا سیب‌زمینی خیلی کوچک است و یک گوجه متوسط. می‌ریزم توی ماهیتابه و می‌بینم یک کوه شده. تازگی یاد گرفته‌م پلو را پیمانه کنم که از همین یک وعده یک نفره‌ای که می‌خواهم بخورم بیشتر نشود، ولی بعدش یادم می‌رود که دارم یک چیزهای دیگری هم می‌ریزم توش و همان‌ها کلی حجمش را زیاد می‌کنند. سر پاستا که این جوری می‌شود خوشحال می‌شوم که یک بار آشپزی کمتر، پلو را ولی دوست دارم گرم و تازه بخورم. نمی‌شود ولی دور ریختش که. استانداردهام هم تغییر کرده در این زندگی.
زنبق‌های ونگوگ بنفش و زنده در آن لحظه جادویی ثابت روی دیوار ایستاده‌ند. نور اریب غروب می‌تابد توی آشپزخانه. هر شب از یک گوشه‌ی خوابم سر در می‌آورد. بی‌ربط‌ترین خواب ممکن است، یکهو از جاییش که انتظار ندارم پیدایش می‌شود. صبح بیدار می‌شوم. حالا دیگر یاد گرفته‌ام که نیست. می‌دانم که باید از روی این تخت بلند شوم و بروم توی دنیای واقعی زندگیم را بکنم.
فردا تعطیلات تمام می‌شود. باید برگردم سر کلاس. دمای جهان دیوانه‌ی بیرون تا منفی سیزده می‌رود. نوشته که حسش شبیه منفی هیجده است. حالا من هی فکرهام را بسته‌بندی کنم و خیالم راحت باشد که پیمانه کرده‌م. هزار چیز هست که نمی‌دانی.