Tuesday, September 22, 2020

تیک. تاک.

سه صفحه مانده که ترجمه‌ی این کتاب تمام شود. البته مقدمه و چیزهای دیگری از اول کتاب را گذاشتم آخر سر ترجمه کنم پس عملا بیشتر است. ویرایش و غیره هم مانده. با این حال، امروز که اول مهر است، احتمالا می‌شود گفت که ترجمه‌ی تمام فصل‌های کتاب را تمام کردم. روزی که شروعش کردم گفتم تا آخر تابستان امیدوارم تمام شود. آخر تابستان،‌ شروع پاییز، قاعدتا نباید فرق چندانی داشته باشند. راضی ام.
ترجمه‌ی این کتاب بعد از سال‌ها اولین کاری بود که برای انجام دادنش از خودم چرا نپرسیدم. از خودم نپرسیدم آیا فایده‌ای هم دارد یا نه. نپرسیدم چه اثری در کجای جهان دارد. می‌دانستم که اقلا برای دیگران بی‌ضرر است. در بدترین حالت هم نه آسیبی به کسی می‌زند و نه حتی وقت کسی در جریانش تلف می‌شود. سعی کردم مثل یک آیین هرچند بی‌معنی به‌ش نگاه کنم. پنج روز در هفته، هر روز ساعاتی مشخص، هر چه که شد. روزهایی هم بود که نشد. روزهای پشت سر همی حتی. ولی تلاشم این بود که در هر شرایطی بدون تردید این تداوم را حفظ کنم. و عجیب است که یک جایی از این مسیر پیوسته‌ی مداوم یک خروجی دستم را می‌گیرد. این چیزی نیست که همیشه از خودم می‌پرسیدم پس کجاست؟ یک خروجی عینی، با تمام کاستی‌هایی که هر خروجی‌ای می‌تواند داشته باشد و البته با همه‌ی موجودیتش. 
تداوم کلمه‌ی کلیدی این تابستان بود. تداوم چیزی بود که در چند سال اخیر به شدت کمش داشتم. تنها چیزی که شبیه تداوم داشتم فقط گذشت زمان بود و نه چیزی از من در این زمان. این تابستان و با چنگ و دندان ساختمش و حتی وقتی از لای انگشتانم سر خورد سعی کردم دوباره پیدایش کنم. با نکبت. با درد. ولی به هر حال. کاش بشود نگهش دارم. کاش بشود.

Thursday, September 3, 2020

 زمستان را که نفهمیدیم چطور بهار شد، زیر کولر همیشه روشن هم هیچ معلوم نشد کی آن بیرون گرم شد ولی حالا با این کوه رفتن‌های اخیر دارم پاییز شدن تابستان را اقلا از نزدیک می‌بینم. امروز یک سری برگ‌ها بالاترهای مسیر داشتند به زردی می‌رفتند.
از ته دلم قدردان این اوقاتی هستم که در طبیعت می‌گذرانم. بین سنگ‌ها، درخت‌ها، روی خاک.