Sunday, January 21, 2024

Come on, break my wings and don't touch my tear, let it flow (and no one knows)

 بارها و بارها می‌بینمت که دراز کشیده‌ی روی تختی که نمی‌شناسمش، چشم‌هاتو بستی، داری دور می‌شی، و می‌دونی که آخرشه. خیالت راحته که نسبتا طبیعی به نظر میاد. خیالت راحته که خواهرزاده‌ت قرار نیست تو رو به یاد بیاره. آیا غذا خورده‌ی؟ سیگار کشیده‌ی؟ مسواک زده‌ی و سیگار بعدشو کشیدی؟ آیا اون لبخندی رو که با بی‌رحمی برام توصیف کرده بودی به لب داشتی؟ آیا شک نکرده بودی که شاید نوع دیگه‌ای از حیات باشه و اون جور که می‌خواستی اینجا تموم نشه؟ آیا ترسیده‌ بودی؟ آیا، برای لحظه‌ای، پشیمون نشده بودی؟

دارم ازهمون جایی که نفسم درمیاد فرو می‌پاشم. شب‌های زیادی بی‌صدا روی همون مبلی که نشستم تا خبری رو که می‌دونستم چیه بشنوم زار زده‌م. تا مرز فروپاشی می‌رم هر روز، یا هر چند روز، و چطوره که فرو نمی‌پاشم؟ و مرگ را دوست دارید تا زنده مانید. و مرگ را. و مرگ را. تا زنده مانید. مرگ رو بیشتر از هر وقت دیگه دوست دارم و بیشتر از هر وقت دیگه ازش بیزارم.

کنار کسایی که افسردگی رو تجربه نکرده‌ن، کسایی که فکر کردن به مرگ و بررسی امکانش براشون عادی نیست، غریبه م. بخشی از رنجی که می‌کشم برای اینه که می‌تونم بفهمم چرا این تصمیم رو گرفته‌ی. برای نزدیکی‌ای که به این خاطر بهت حس می‌کنم.

تصویر خوابیدن و رفتنت رو شب‌ها می‌بینم معمولا. تصویری که روزا در بیگاه‌ترین وقت‌های ممکن میاد منم که توی پرایدم نشسته‌م، تو پارکینگی در سیمین‌دشت و منتظرم که از مصاحبه کاری بیای. بارها و بارها و بارها. همین، توی تصویر نیستی ولی در حقیقت جایی در اون زمان و مکان هستی. دلیل تو ماشین نشستنم همون بودنت در اون زمان و مکانه. رندوم‌ترین تصویر ممکن به نظرم میاد. حتی یادم نیست چی شد که اون کار رو نگرفتی. بعدش و قبلش چی شد. اصلا من چقدر اونجا بودم. الان که کنار تصویر اول می‌ذارمش انگار همون سمت مقابل مرگه وقتی که تو تاریکی‌ایم. وقتی تاریکیم. تلاشی مذبوحانه برای حداقل‌های زندگی. برای اونچه که بودنش هیچ لذتی نداره ولی نبودنش زندگی رو ناممکن می‌کنه. همینه که اینطور کنار اونایی که افسردگی رو لمس نکرده‌ن تنهام. سوی دیگه‌ی مرگ، زندگی نیست. همین تصویره.

از خودم خسته‌م. از این همه سال این تپه‌های حسی رو بالا پایین رفتن خسته‌م. از اون چیزی که به جای زندگی در این خط منتهی به مرگ پیش می‌برم رنج می‌برم و عمیقا خسته‌م. تمام چیزی که می‌مونه اینه که زمین زیباست. و هر نوع اتصالی به موجودات زنده‌ی دیگه -انسان و حیوان و گیاه و هر آنچه ورای اونها- به طرز شگفت‌آوری قشنگه. اینا رو می‌دونم. و دیدن و لمس شدن با این زیبایی‌ها که همیشه حزنی به همراه داشت حالا از همیشه حزن‌انگیزتره. حالا که می‌دونم تویی که اون چنان اون زیبایی‌ها رو تحسین می‌کردی قبول کردی که اون خستگی و رنج برات به احتمالا لمس دوباره‌شون نمی‌ارزه. از دیدن قشنگی‌ها از پشت پرده‌ی همیشگی رنج خسته ام.

آدم چه میدونه؟ هیچ.

Saturday, January 6, 2024

تفلیس. شب. تابستون ۲۰۱۷. تو محوطه فستیوال تو جمعیت جلوی سکوی آرکایو وایساده‌م. کنار ل. منتظرم که «دوباره» رو بخونن. تموم میشه. خدافظی می‌کنن. بدون چیزی که منتظرش بودم. دلسرد می‌خوایم برگردیم وسط چمنا و به نوشیدن ادامه بدیم که برمی‌گردن رو صحنه، و نت‌های شروع «دوباره» رو می‌زنن.

you're tearing me apart

crushing me inside

you used to lift me up

now you get me down

راه رفته رو برنمی‌گردم. با فاصله از جمعیت رو چمنا دراز می‌کشم، سیگار رو روشن می‌کنم و با صدام و اشک‌هام کلمات رو همراهی می‌کنم.

if I

walk away from you

and leave my life

will I laugh again

اونا می‌گن عشق ولی من می‌خونم زندگی. بار دیگه که به اینجاش می‌رسه به جای ترک‌ کردن می‌گم زندگی کردن، انگار بخوام اون تصویر رو هم تو دهنم مزه‌مزه کنم.

ونکوور. امشب. آغاز ۲۰۲۴. هدفون رو می‌ذارم تو گوشم، سیگار و فندک رو تو جیب کاپشنم. در که به شب بیرون باز می‌شه دکمه‌ی پخش رو می‌زنم و همون نت‌ها باز تو گوشم می‌پیچه. با اولین کلمات سیگار رو روشن می‌کنم.

you're killing me again

همیشه اونچه جونمو می‌گرفت قطعیتت بود. این بار هم. دوباره. قطعیت می تونه قاطع‌تر و قاطع‌ترین بشه؟ الان همون. دوباره ولی نه مثل هیچ بار دیگه داره می‌کشدم. بارون می‌کوبه به چتر. کلمات کوچک‌ترین چیزایی هستن که در جهانم بعد از -آه- مرگت معنای جدیدی پیدا کرده‌ن. دقیقه چهارم شروع میشه. قسمت محبوبت. اوج می‌گیره، و ناگهان باد می‌پیچه. باد دیوانه‌ی دیوانه. بارون مورب از زیر چتر رد میشه و به صورتم می‌کوبه. باد چتر رو از دستم می‌کشه. نیرویی رو که داشتم صرف گریه نکردن می‌کردم می‌گردونم به سمت نگه داشتن چتر و اشک‌ها آزاد می‌شن. لابلای هق‌هق، باد به قصد از پا انداختنم می‌وزه، و با کلمات بعدی روی موسیقی به آنی آروم می‌گیره. 

I'm losing you again

می‌شمرم. برای بار چهارم دارم از دست می‌دمت. برای بار آخر. از دست داده‌مت.

"we lost him to depression."

به استادها و همکارهایی که منتظر توضیحی برای پس کشیدنم از تکالیف و وظایف هستن می‌گم. اونا نیازی ندارن بدونن به چی باختیمت، من نیاز دارم بگم. نیاز دارم بلند بگم، بنویسمش، بلکه بتونم چشم در چشم کلاف درهم‌پیچیده‌ی زنده‌ای که مرگ باشه نگاه کنم. ولی این همه‌ی حقیقت نیست. به اشتباهات خودمون، به جامعه، به دانشگاه، به داروخانه، به خانواده، به فقر، به تمامیت خواستن ماه که غیرممکن بود، به بدبیاری‌ها، به سرنوشت شاید حتی. نمی دونم به چی باختیمت. نمی‌دونم دونستنش دیگه چه فرقی می‌کنه وقتی اونچه تردیدی درش نیست -اجازه ندادی که باشه- قطعیت اینه که باختیمت.

I'm dazed in madness

can't lose this sadness

چقدر این کلمه ناکافیه. غم نزدیک‌تره. آشناتره. زوایای زیادی از غم رو در این سی و چند سال شناخته‌م. و حالا این بار با همه‌ی غریبی این غم، واقع شدنش تو اون زوایای آشنا کمک می‌کنه گاهی که دارم غرق می‌شم بدونم کجام. ولی غم هم همه‌ش نیست. باید کلمه‌ای برای ترکیب هم‌زمان غم و خشم و استیصال می‌داشتم. اون کلمه، اون حس، هرچی که هست، انگار اگر تموم شه تو هم واقعا تموم شده‌ی. آخرین شعله‌ی دخترک کبریت‌فروشه که خودم رو دورش می‌پیچم و ازش -ازم/ازت- مومنانه حفاظت می‌کنم. همه جا نوشته‌ن که حزن چنین اتفاقی برای آدم احتمالا هرگز از بین نمی‌ره. با دونستنش برای لحظه‌ای قرار می‌گیرم. 

it's tearing me apart

دیگه حتی «تو»یی در متن ترانه هم نیست. ضمیر سوم شخصیه غایب، که اشاره به وجودی انسانی هم نداره. همون کلافی که خود مرگه تجسم همون حس‌های بی‌واژه‌ای که در اون جای خالی دارن در هم می‌پیچن هم هست. همونه شاید. از هم گسیختن. از هم‌دیگه. از من. در من. 

قبل از تفلیس بود، چقدر قبل نمی‌دونم. تو تبریز که قدم می‌زدیم از ن پرسیدم یعنی آخرش کجاست؟

آی مایت بی دیزد این مدنس، ولی نمی‌پذیرم که آخرش اینجا بود. آهنگ قبلی تموم میشه و بعدی رو می‌ذارم.

Little children snuggle under soft black stars
And if you look into their eyes, soft black stars
Deliver them from the book and the letter and the word
And let them read the silence bathed in soft black stars

Let them trace the raindrops under soft black stars
Let them follow whispers and scare away the night
Let them kiss the featherbreath of soft black stars
And let them ride their horses licked by the wind and the snow

And tip-toe into twilight where we all one day will go
Caressed with tenderness and with no fear at all
Their faces shining river gold brushed by soft black stars
And angels' wings shall soothe their cares
And all the birds shall sing at dawn
Blessed and wet with joy

You and I will meet one day
Under the night sky lit by soft black stars