ساعت
یازده صبح رسیدیم هریسبرگ. ده ساعت بود که در راه بودیم. همینطور که اتوبوس از توی
شهر رد میشد با خود فکر کردم چه شهر کوچک قشنگی، و روی گوشیم چک کردم ببینم اسمش
چیست. چند دقیقه بعد در ترمینال شهر بهمان گفتند که بقیه راه کوهستانی و بارانی ست
و باید اتوبوس را عوض کنیم. اتوبوس بعدی دو ساعت دیگر میآمد. پرسیدم وسایلمان را
چه کار کنیم، و راننده گفت همه چیز میتواند توی اتوبوس بماند. هیچ وقت قبلا در
این شهر نبودم و احتمالا هیچ وقت دیگری هم پام به اینجا نمیرسید. چمدانم آن پایین
بود، کوله را انداختم دوشم و راه افتادم توی شهر.
گوشیم
هشت درصد بیشتر باتری نداشت. روش نگاهی به نقشه انداختم. خیابانهای اصلی و جای
ترمینال را شناسایی کردم رودخانهای را که شهر در امتدادش شکل گرفته بود نشان
کردم و راهی شدم. روز قبل از کریسمس بود و شهر، ترمینال را که رد کردم، دیگر تقریبا
خالی بود. به خصوص آن منطقه که بعدا فهمیدم بخش تجاری شهر است. رسیدم به رودخانه،
بزرگ و خاکستری و غمگین بود. یک کفشدوزک قهوهای روی نیمکتی که میخواستم روش
بنشینم مردد بود. نیمکت از باران شب پیش مرطوب بود هنوز با این حال روش نشستم. زن
و مردی کمی آن طرفتر آبجو میخوردند و همدیگر را میبوسیدند. حوصلهم از کنار
رودخانه نشستن زود سر رفت و بلند شدم. زن و مرد بهم کریسمس را تبریک گفتند. بهشان
لبخند زدم و سر تکان دادم.
از مسیر
دیگری به سمت ترمینال برگشتم. این یکی خیابان پر از مغازهها و کافههای کوچک بود،
همه هم تعطیل. پشت چند تا از ویترینها ایستادم. مغازهای بود با یک در چوبی بزرگ
و سنگین، روی شیشهش تبلیغهای دستنوشتی بود برای آموزش نقاشی رنگ روغن. توی
مغازه چند تا رگال بود پر از لباسهای از مد افتاده با رنگهای کدر، و روی میزی آن
طرفتر یک ظرف قلممو با چند تیوب رنگ. مغازه نبش یک خیابان بود، دور زدم تا از آن
یکی نبش هم ببینمش. طاقچهای پشت شیشه داشت که رویش دو تا جعبه گذاشته بودند، توی
هر جعبه انبوهی جالباسی هر کدام یک رنگ و یک مدل. یکی، لابد همانی که آن لباسها
را به هوای فروختن آنجا جمع کرده بود و یک گوشه برای خودش نقاشی میکشید، روی دو
تکه کاغذ نوشته بود «۵ دلار» و چسبانده بود روی هر دو جعبه.
به
ترمینال رسیدم و طبیعتا اتوبوس سر جاش بود چون هنوز خیلی از دو ساعتی که گفته
بودند مانده بود. تصمیم گرفتم بروم سر دیگر شهر را ببینم، آنجایی که مرکز قدیمی
شهر به حساب میآمد. این سمت هم خلوت بود ولی چند نفری توریست توی خیابان میچرخیدند
اقلا. دلم صبحانه میخواست و فقط یکی دو تا جای زنجیرهای پایین یک مرکز خریدی
باز بودند. فکر کردم حتما جلوتر چیزی پیدا میشود و تو نرفتم. سر چارراهی کمی
جلوتر یک کافه باز بود، یا اقلا از اسمش که روشن بود و چشمک میزد به نظر میآمد
که باز باشد چون کسی بهش رفت و آمد نمیکرد و توش هم کاملا تاریک به نظر میآمد.
رفتم آن سر چارراه، و بله، باز بود. خانمی پشت پیشخوان ایستاده بود، مردی آنورتر
پشت گاز چیزی سرخ میکرد و دختری این سمت پیشخوان روی صندلی بار به جلو خم
شده بود و با زن صحبت میکرد. یک دستگاه اسپرسو همان جا بود، ولی نشان دیگری از
کافه بودن توش نمیدیدم. بیشتر شبیه باری بود که گوشهاش همبرگر هم سرخ میکنند.
پرسیدم که چایی دارند یا نه. زن گفت البته. خواستم لیست چاییهای موجودشان را
ببینم. زن چیزی را که خودم باید میفهمیدم یادم آورد: فقط معمولیش را داریم. گفتم
همان را بدهد و گفتم که با خودم میبرم بیرون. دختر گفت مامان، نگفتی کدوم پلوور
بهتره؟
بقیه
شهر را با چایی داغ و بیمزهای در دستم قدم زدم. حتی خانههایی که روی درشان حلقههای
کاج و خاس آویزان کرده بودند هم به نظر متروکه میآمدند. بعضی پنجرههای طبقههای
بالا تخته شده بودند. از خیابان اصلی که فاصله میگرفتم توی کوچهها همان ترکیب
معمول آن منطقه از خانههای دو تا سه طبقه با پنجرهای جلوآمده از خط نمای ساختمان
بود، ولی قاب چوبی درها هر از چندی معلوم بود تازه رنگ شده، رنگی روی معلوم
نیست چند لایه رنگ پیشین. گیاههای رونده پیچیده بودند روی بعضی دیوارها و گاهی
کسی بود که ماشینی را پارک میکرد و میرفت توی خانهاش. دوباره به خیابان
اصلی برگشتم. زن پیری دست پسر جوانش را گرفته بود و راه میرفت. بدن پسر به سمت چپ
که مادرش بود خمیده بود، و در هر قدم با صدای بلند چیزی میگفت که به گوش من
نامفهوم بود. هر چند قدم صداش جیغمانند میشد. مادرش دستش را گرفته بود و آرام
بود. قدمهام را تند کردم و رد شدم، صداها کم کم پشت سرم محو شدند.
دو
ساعتم رو به پایان بود. به ترمینال برگشتم. شهر کوچک و قشنگ و غمگینی بود هریسبرگ،
اقلا آن نماییش که من در این روز تعطیل دیدم. غمی که توی دلم بود در غم گسترده در
تمام شهر حل شد انگار. آن حجم چگال که پایین گلوم نشسته بود باز شد و راه افتاد
توی رگهام و حالا شاید کمی قدمهام را آرامتر کند ولی دیگر سنگینیش آنجا
اذیتم نمیکرد. چه خوب که برنامه اتوبوس عوض شد و چه خوب که تغییر برنامه را بغل
کردم.
*
حالا
نشستهم خانهی ن، در دو ساعتی هریسبرگ. میخوابیم و بیدار میشویم و غذا میخوریم
و هلههولههای بین روز. حرف میزنیم و کار میکنیم و هر کاری که آدم در یک روز
عادی میکند. بیرون ابری ست و خوشحالم که تقریبا تمام روز را توی خانه میمانیم.
تنها بودن هفته پیش خوب بود ولی اینجا بودن بهتر است. من نشستهم توی هال اینها را
مینویسم، ن توی اتاقش کار میکند و همخانهش در اتاق خودش درس میخواند. من هم
شاید الان بروم دست ایدهای را که چند وقتی ست توی سرم بال میزند بگیرم بیاورمش
روی زمین ببینم چه کار میشود باهاش کرد. چند ساعتی بیشتر تا تاریک شدن هوا
نمانده، ولی هنوز تا شب خیلی راه است.