Wednesday, December 16, 2020

 می‌خواستم این مدت را جوری زندگی کنم انگار که منتظر نیستیم. انگار که تا ابد قرار است همین جا زندگی کنیم. انگار که زندگی‌مان معطل هیچ چیز نیست. فکر می‌کردم شدنی باشد. شاید اگر مشغولیت‌های جدی‌تری داشتم می‌شد. ولی نشد.

اول کوه رفتن را کنار گذاشتم، فروپاشی از آنجا شروع شد. دیدم که بقیه زندگی خودشان را دارند که من در آن جایی ندارم، هرقدر هم من جاهای بزرگی از زندگی‌ام را برایشان خالی نگه داشته باشم. نتوانستم ادامه دهم. رهاش کردم. کار آن کتاب دیگر را شروع نکردم چون معلوم نبود کی وسطش ناگهان باید همه چیز را رها کنم. و هر کار دیگری که مانده بود قائم به خودم بود و بس، خودی که داشت فرو می‌پاشید.

فکر کردم می‌شود فروپاشی‌ام را پنهان نکنم. ولی باید همین کار را می‌کردم. این هم همه چیز را بدتر کرد. این که گذاشتم دیگرانی آسیب‌پذیری‌ام را ببینند حالا فقط ضعیف‌ترم کرده و شکننده‌تر. 


Tuesday, December 15, 2020

هی کمی فروتر می‌پاشم و حالا انگار هیچ تکه‌ای سر جاش نمانده باشد. تمام زندگیم معلق دو تا خبر است که هیچ کاری برای هیچ کدام از دستم ساخته نیست، و خانه‌نشینی و ملاحظات پاندمیک هم دارد می‌کشدم. یک روز که بلند می‌شوم کاری می‌کنم آخر روز فروپاشی است و فرداش به سرهم‌بندی تکه‌پاره‌ها می‌گذرد تا دوباره روز از نو.
دیگر نمی توانم. این طوری نمی توانم. گاهی فکر می‌کنم کاش همین دو سه مسئولیت نصفه نیمه را هم نداشتم. با خیال راحت بدون اینکه فکر کنم کسی جایی معطل من مانده مشغول مردنم می‌شدم.

Tuesday, October 13, 2020

 ویتامین خوردن،‌ به هر زحمتی که هست صبح‌ها بلند شدن و دویدن، یوگای بعد از ظهر، چسبیدن به روتین‌های کوچک.

دو هفته از وقت محدود باقیمانده تا ددلاین را به هر ضرب و زوری بود خزیدم و حالا چند روزی است که با این چیزها دوباره دارم سرپا می‌شوم بلکه لنگ‌لنگان هم که شده اقلا راهی بروم. تقریبا مطمئنم به این ددلاین نمی‌رسم یا اقلا با کیفیتی که انتظار دارم نمی‌رسم. چه کار کنم؟‌ کاری هم نمی‌شود کرد لابد. فدای سرم.

Tuesday, September 22, 2020

تیک. تاک.

سه صفحه مانده که ترجمه‌ی این کتاب تمام شود. البته مقدمه و چیزهای دیگری از اول کتاب را گذاشتم آخر سر ترجمه کنم پس عملا بیشتر است. ویرایش و غیره هم مانده. با این حال، امروز که اول مهر است، احتمالا می‌شود گفت که ترجمه‌ی تمام فصل‌های کتاب را تمام کردم. روزی که شروعش کردم گفتم تا آخر تابستان امیدوارم تمام شود. آخر تابستان،‌ شروع پاییز، قاعدتا نباید فرق چندانی داشته باشند. راضی ام.
ترجمه‌ی این کتاب بعد از سال‌ها اولین کاری بود که برای انجام دادنش از خودم چرا نپرسیدم. از خودم نپرسیدم آیا فایده‌ای هم دارد یا نه. نپرسیدم چه اثری در کجای جهان دارد. می‌دانستم که اقلا برای دیگران بی‌ضرر است. در بدترین حالت هم نه آسیبی به کسی می‌زند و نه حتی وقت کسی در جریانش تلف می‌شود. سعی کردم مثل یک آیین هرچند بی‌معنی به‌ش نگاه کنم. پنج روز در هفته، هر روز ساعاتی مشخص، هر چه که شد. روزهایی هم بود که نشد. روزهای پشت سر همی حتی. ولی تلاشم این بود که در هر شرایطی بدون تردید این تداوم را حفظ کنم. و عجیب است که یک جایی از این مسیر پیوسته‌ی مداوم یک خروجی دستم را می‌گیرد. این چیزی نیست که همیشه از خودم می‌پرسیدم پس کجاست؟ یک خروجی عینی، با تمام کاستی‌هایی که هر خروجی‌ای می‌تواند داشته باشد و البته با همه‌ی موجودیتش. 
تداوم کلمه‌ی کلیدی این تابستان بود. تداوم چیزی بود که در چند سال اخیر به شدت کمش داشتم. تنها چیزی که شبیه تداوم داشتم فقط گذشت زمان بود و نه چیزی از من در این زمان. این تابستان و با چنگ و دندان ساختمش و حتی وقتی از لای انگشتانم سر خورد سعی کردم دوباره پیدایش کنم. با نکبت. با درد. ولی به هر حال. کاش بشود نگهش دارم. کاش بشود.

Thursday, September 3, 2020

 زمستان را که نفهمیدیم چطور بهار شد، زیر کولر همیشه روشن هم هیچ معلوم نشد کی آن بیرون گرم شد ولی حالا با این کوه رفتن‌های اخیر دارم پاییز شدن تابستان را اقلا از نزدیک می‌بینم. امروز یک سری برگ‌ها بالاترهای مسیر داشتند به زردی می‌رفتند.
از ته دلم قدردان این اوقاتی هستم که در طبیعت می‌گذرانم. بین سنگ‌ها، درخت‌ها، روی خاک.

Wednesday, August 19, 2020

 ملال وجودم را فرا گرفته. روزها بدون چیزی که از هم جدایشان کند همین طور دنبال هم ردیف می‌شوند و نمی‌فهمم فلان اتفاق یک هفته پیش بود یا یک ماه پیش. با خودم می‌گفتم چیزی که به آن احتیاج دارم تداوم است. برای خودم این کلمه را تکرار می‌کردم و حالا هر کاری که ازش رشته‌ای با جان نداشته‌ام به هم آورده و ادامه داده بودمش رها شده که تداوم شده فقط تکرار روزها.
بله، برای تداوم مهم است آدم بلد باشد اگر زنجیر پاره شد چطور دوباره برگردد و زنجیر روزهای جدیدی را شروع کند. من این را بلد نیستم و از تلاش برای یاد گرفتنش هم خسته ام. ملال تا بالای ابروهام بالا آمده و منتظرم سرم کامل زیر برود. حال دست و پا زدن ندارم.
ترجمه را تا نیمه‌ی مرداد و با اغماض بگویم، بیستم، خوب پیش رفتم. ده تیر شروع کرده بودم. حداکثر تمرکزم در بازه‌های کاملا پیوسته اگر بیست دقیقه باشد، حداکثر تمرکزم برای حفظ زنجیر کاری در روزها همین حدود چهل روز است. چه می‌گویند کاری را که چهل روز انجام دهی بعدش دیگر راحت است؟ من نهایتا همین چهل روز را بتوانم. بعدش تمام است. تمام.
کاش چیزی از بیرون زندگیم را کمی گرد می‌کرد، درونم چیزی برایش ندارم.

Monday, July 27, 2020

این روزها توان جسمی‌ام به طور عجیبی پایین آمده و قوای ذهنی‌ام به شدت شکننده است. از همان یکی دو شبکه‌ی به اصطلاح اجتماعی هم که درشان فعالیت محدودی داشتم فاصله گرفته‌ام، تقریبا با کسی جز الف حرف نمی‌زنم و ابراز درونم از همیشه محدودتر شده. ویروس کذایی خانه‌نشینمان کرده. دوستانم هر کدام گوشه‌ای به دردی دارند جان می‌دهند. منتظرم در چند ماه آینده از تمام آنچه به آن دل بسته‌ام دل بکنم و بار دیگر به جای دیگری بروم. صبح‌ها، دوباره قسمت سخت روز شده‌اند.
در چنین روزهایی، دلم می‌خواهد دوباره اینجا بنویسم. کاش بتوانم.