میخواستم این مدت را جوری زندگی کنم انگار که منتظر نیستیم. انگار که تا ابد قرار است همین جا زندگی کنیم. انگار که زندگیمان معطل هیچ چیز نیست. فکر میکردم شدنی باشد. شاید اگر مشغولیتهای جدیتری داشتم میشد. ولی نشد.
اول کوه رفتن را کنار گذاشتم، فروپاشی از آنجا شروع شد. دیدم که بقیه زندگی خودشان را دارند که من در آن جایی ندارم، هرقدر هم من جاهای بزرگی از زندگیام را برایشان خالی نگه داشته باشم. نتوانستم ادامه دهم. رهاش کردم. کار آن کتاب دیگر را شروع نکردم چون معلوم نبود کی وسطش ناگهان باید همه چیز را رها کنم. و هر کار دیگری که مانده بود قائم به خودم بود و بس، خودی که داشت فرو میپاشید.
فکر کردم میشود فروپاشیام را پنهان نکنم. ولی باید همین کار را میکردم. این هم همه چیز را بدتر کرد. این که گذاشتم دیگرانی آسیبپذیریام را ببینند حالا فقط ضعیفترم کرده و شکنندهتر.