ح یادآوری کرد که امروز روز اول عید است و وقت فکر کردن به کار نیست اما برای من امروز نه روز اول عید است و نه حتی هیچ فرق دیگری با بقیه روزها دارد. برای من امروز یک روز بارانی است که حتی نمیتوانم از شکلش پشت پنجره بفهمم در زمستان است یا بهار. که اگر نقشه را روی گوشی باز نکنم و چشم ندوزم به آن نقطه آبی که کمکم جایش را لای درختها و خیابانها پیدا میکند، حتی نمیفهمم کجای دنیا دارم میگذرانمش. خانهای که تا آخر قرنطینه توش هستیم پنجرهاش به حیاط پشتی باز میشود و تمام آنچه از دنیا میبینم چند درخت کاج بلند است و انبوه بوتههای پهنبرگی که دور حیاط را حصار کشیدهاند. نه کسی میآید، نه کسی میرود. حتی سگ صاحبخانه را هم که صدای قدمهاش مدام از بالا میآمد تازه دیروز دیدم.
در این بیزمان و بیمکانی، دیروز از سه چهار ساعتی خواب بیموقع که بیدار شدم رفتم سراغ عکسهای آمریکا. دلم برای خود آن روزهام سوخت. موهام بلند بود و انگار نمیدانستم چه کارشان کنم، چشمهام غمگین بود، و لباسهایم را به زور با هم جور میکردم. تنها بودم و عمیقا وابسته. ح میگوید الان بارها از آن موقع قویتر و توانمندترم. فکر میکنم صادقانه میگوید. اما آنچه در چشمهای غمگین آن عکسها و من الان مشترک است، ترس زندگی نکردنی است که به چیزی جز همان زندگی نکردن ختم نخواهد شد. عکسها را که دیدم دلم میخواست با یکی که من آن روزها را میشناخت حرف بزنم، یکی که مرا آنقدر ضعیف دیده بود. آنهایی که به فکرشان افتادم یا دیگر در زندگیم نبودند یا نمیخواستم الان پیامی برایشان بفرستم. البته نه که کل لیست را در ذهنم مرور کرده باشم، همین که چند نفری که فکرشان را کردم یا این بودند یا آن چنان به همم ریخت که فکر کردن به باقی اسمها را بیخیال شدم. امروز صبح با ح حرف زدم چون میخواستم با ح حرف بزنم و بعد وسط حرف زدن یادم افتاد از قضا ح من آن روزها را هم خیلی خوب میشناخته است.
دیروز بعد از دیدن آن عکسها و درماندن در موقتی بودن آدمها دوباره خوابیدم. دیگر شب هم رسیده بود و با چنان سنگی در دلم توان راه رفتن در تاریکی را نداشتم. خواب دیدم س آمده چند کتابیش را که پیش من جا مانده از خانهام ببرد. خیلی زود معلوم شد بسیار بیشتر از فقط چند کتاب پیش من داشته. بعضی ردیفها تماما مال او بود. لای تمام کتابها، کتابهایی از او جا مانده بود. حتی در ردیفهای پشتی، حتی در قفسههایی که پیش از آن در کتابخانهام نبودند. آمده بود که سریع برود اما کار خیلی زیاد بود. من عازم سفر بودم و هی داشتم سفرم را عقب میانداختم که این کار تمام شود. تمام نمیشد. باز جایی کتابی از او جا مانده بود. انگار من هم بدم نمیآمد که سفر عقب افتاده. گفت میتوانیم خانه او دنبال باقی کتابها بگردیم. گفتم همه چیز تمام شده. بغلم کرد. گریستیم. در خواب حس آغوشش را یادم نبود، مغزم تصوری از بازوها و تن آلپاچینو را جایگزینش کرده بود.
از روزی که به این شهر آمدهام -تا قبل از این صحبت آخر با ح- با کسی حرفی واقعی نزدهبودم. جز با الف البته. منظورم این است که با کسی آن بیرون، آن دور، حرفی واقعی نزده بودم. همهش صحبت از پرواز چطور بود و جایتان چطور است میشد. و البته عید مبارکی گفتن. راستی راستی عید است؟ ن هم البته از بوی هوای شهر پرسیده بود. آن موقع هنوز نمیدانستم، حبس بودیم در اتاق هتل که پنجرهاش باز نمیشد. الان تا حدی میدانم. کمی بوی دریا میدهد کمی بوی جنگل. ولی نه شبیه بوی دریاها و حنگلهایی که میشناسم. ناچارم به بدترین احتمالات ممکن فکر کنم چون تنها چیزهایی هستند که میتوانند قطعیت مشخصی داشته باشند، که «شناس» هستند. تمام آن اتفاقات خوبی که ممکن است بیفتند چیزهایی هستند که به تصور نیامدهاند و در ذهن من که حتی زمان و مکانم حالا نامجسم است جایی نمیتوانند داشته باشند. باید راضی بود به آنچه هست، باید گشوده بود به آنچه خواهد شد، و برای منی که آنچه را بود دوست داشتم و دلیل چندانی برای جدا شدن ازش نداشتم حتی نوشتن از این طور بودنی سخت است. ح میگوید علیرغم همه چیزهایی که از آنها جدا شدهای خودت را با خودت آوردهای. لابلای کلاف تردیدها و آرزوها و ترسها و نشدها و نتوانستمها دنبال خودم میگردم. طرف رفته بود جنگل و شاکی بود از تعدد شاخهها نتوانسته بود جنگل را ببیند.
در خواب بعد از این که بالاخره از کتابها جدا شدم و رفتم پی سفر عقبافتادهام نوزادی داشتم که میگفتند بچه من است. چند روزه بود و کمی بزرگتر از کف دستم. ضعیف بود. خیلی ضعیف. به من احتیاج داشت. باید میگرفتمش روی دستم و با خودم این ور آن ور میبردمش. در فرودگاهی که شبیه سالن گرد ترمینال جنوب بود، بچه را روی دست گرفته بودم و دنبال دفتر هواپیمایی میگشتم که بپرسم چمدان اضافه و این بچه را میشود با خودم ببرم یا نه. حتما میشد چون وقتی کارت پرواز را گرفتم هم چمدان را داده بودم بار، هم بچه پیشم بود. همانقدر ضعیف که چند ساعت پیشش بود.
باید به خودم یادآوری کنم که فقط وقتی میشود حس کرد و تجربه کرد -زندگی کرد- که تمام دریچهها باز باشند. باز و بسته کردن ورودی و خروجیها انتخابی نیست. ضعف و ترس را که نخواهم حس کنم، شعف را هم حس نخواهم کرد. امید را هم. -بنویس شقایق. بنویس.- احساس ضعف میکنم. احساس استیصال میکنم. احساس غرقشدگی در حجم گسترده و سنگینی از ضعف میکنم.