Friday, July 2, 2021

 واقعیت این است که با آمدن دوچرخه‌ها زندگی بهتر شد. ولی واقعیت دیگر هم مجموع اتفاقاتی است که زمینم زد. چند چیز کوچک از طرف چند آدم مهم و غیرمهم که یادم آورد چقدر همه چیز آن بیرون با جهان ذهنی من تفاوت است.

این هفته را هم کشان کشان به پایان رساندم و با میل به نابودن کردن تمام روابط راه دور مقابله کردم. تا هفته‌ی دیگر چه شود.

Tuesday, May 4, 2021

دانه‌ها قبل از این که سبز شوند هم گیاه هستند.

 خانه‌ی جدید را که قطعی کردیم، مامان الف -بی‌خبر- عکسی فرستاد از پنجره خانه‌ی فریهان (باید بگویم خانه‌ی قبلی‌مان، هنوز اما زبانم راحت برایش نمی‌چرخد). شمعدانی‌ها مثل بهار قبلی غوغا کرده بودند، گینکو برگ‌های جوان و تازه‌ی امسالش را باز کرده بود، و حتی لادن‌هایی که خودم تخم‌هاشان را یک گوشه کاشته بودم بالاخره گل داده بودند. منتظر بودم ببینم گل‌هاش قرار است چه رنگی شود و فکر می‌کردم دیگر هرگز نخواهم فهمید. حالا ولی می‌دانستم: نارنجی.

چند روز بعدتر، دقیقا همان روزی که آمدیم در خانه‌ی جدید ساکن شویم، اسباب خانه‌ی فریهان را بار کامیون کردند و عکس چیزهایی را که با عشق کنار هم چیده بودیم روی هم چپیده پشت کامیون دیدیم. انگار تا می‌آمدم به خانه‌ی جدید دل ببندم، چیزی از قبل می‌آمد و قلبم را می‌فشرد. تو اینجا هستی. تو الان اینجا هستی.  این سه چهار کلمه را برای خودم تکرار می‌کردم. در دفترم نوشتم:

«نشسته‌م روی فرش قرمزمان که کنار شوفاژ پهن شده، تنها جای نشستنی که فعلا داریم. کارن الان رفت بالا، شان هنوز دارد با پرده ور می‌رود، کریس در حمام مشغول کاشی‌کاری است. بله، در خانه‌ی جدید هستیم. قشنگ‌ترین و مناسب‌ترین خانه‌ای که این چند روز دیدیم. آن‌قدر در همین مدت کوتاه با ما مهربان بوده که می‌خواهم به‌ش دل ببندم. مثل خانه‌ی درختی. مثل خانه‌ی پاستور. مثل خانه‌ی فریهان. که بعد خون ازم برود وقت جدا شدن ازش، مثل همه‌ی قبلی‌ها.»

خانه‌ی جدید -خانه‌ی مدفورد- یک بالکن قشنگ و بزرگ دارد رو به درخت‌های بلند کاج، دو تا بوته‌ی بزرگ رودو با گل‌های بنفش-صورتی، و مسیر دویدن سنجاب‌ها، و به جای نرده آجرهای مشبک چیده‌شده‌ی قرمز قدیمی دارد. هال یک پنجره‌ی سرتاسری به این بالکن دارد، به اضافه‌ی یک پنجره‌ی کوچک‌تر کنج دیواری که به همین پنجره می‌خورد. این پنجره‌ی کوچک‌تر رو به خیابان دارد و البته بالکن همسایه. فعلا میز تحریرم را گذاشته‌ام در این کنج؛ شانس اگر بیاورم و آفتابی باشد،‌لای پنجره را هم باز می‌کنم که ترکیب بی‌نظیر نسیم خنک و آفتاب گرم را داشته باشم. یک آشپزخانه‌ی نقلی دارد خانه که از یک طرف به سمت ورودی باز است و از سمت دیگر به فضای غذاخوری که میز و صندلی‌ها را توش گذاشته‌ایم، اما از خود هال داخلش دیده نمی‌شود و دیوار است. اتاق خواب هم جادار است و همان پنجره‌ی سرتاسری را دارد، از نیمه‌ی دیوار به بالا، رو به همان بالکن. باید کم‌کم کلی گل و گیاه توی بالکن بگذاریم. فعلا یک گلدان بزرگ را چهار بوته شمعدانی کاشته‌ایم و دو سری تخم گل توی دو گلدان دیگر چیده‌ایم. یک گلدان کوچک هم تخم ریحان کاشته‌ام. فعلا که خبری از جوانه نیست، تا ببینیم چه می‌شود.

در کنار قدیمی بودن و حافظه داشتن خانه، این که کلی از چیزهای فعلی این فضا -پرده و کف و در کمدها، یخچال و حمام- با آمدن ما این شکلی که الان هست شده برایم خوشایند است. دیدن تعمیرات و حضور داشتن در طول تمام سروصداها و کثیف شدن‌ها و جمع و جور و نو شدن‌ها وصلم کرد به امروز خانه، به امروزی که ما را در خودش جا داده. بالا و پایین حالم این روزها شدید است و متعدد، لنگرگاهم اما این است که در تمام این تلاطم‌ها، سقف و دیوار این خانه مرا در بر گرفته و دارد اجازه می‌دهد اگر نه به این شهر، به این کشور یا به هر چیز دیگر، اقلا به این خانه دل ببندم. که به واسطه‌ی این دل بستن، کمی قرار بگیرم.

Monday, May 3, 2021

یاد ‏ق

دو تصویر ازش توی سرم می‌چرخد.
یکی مال بچگیم است، وقتی ق پسر نوجوانی بود و کفتر را روی پشت بامشان به سمتم گرفت اما ترسیدم اذیتش کنم و نگرفتمش. ولش داد و کفتر پرسروصدا پرید. گفت «برمی‌گرده». کفتر در آسمان گم شد، و در مقابل چشم‌های ناباور من دوباره برگشت. ق بلند بلند خندید.
تصویر دیگر مال همین سال‌های اخیر است. به ا چشم‌های سابقا پر شور و حالا خالی‌اش ساکت به جایی خیره مانده و با خنده‌ای که از جمع کوچکمان بلند شد -با فاصله- او هم خنده‌ای انگار فلزی سر داد. رنگ صورتش رفته بود. کاش فقط رنگ صورتش بود. شیشه در همش شکسته بود. هیچ چیزش شباهتی به کسی که می‌شناختم نداشت. او من را ولی می‌شناخت. مثل بچگی، «دخترخاله» صدام کرد.
از لحظه‌ای که مامان گفت «رفت»، این دو تصویرند که توی سرم چرخ می‌خورند. در هم می‌روند و از هم جدا می‌شوند و یکدیگر را پی می‌زنند. از خودم می‌پرسم، واقعا کاری نمی‌شد کرد همه چیز ادامه همان کفترهای روی پشت بام باشد؟ واقعیت تصویر دوم به رویم می‌کوبد. از خودم می‌پرسم، یعنی وقتی داشت می‌مرد فهمید که دارد می‌میرد، همان طور که در آن حال غریب هنوز هم مرا می‌شناخت؟ فهمیدن معمولا خوب است، ولی کاش نفهمیده باشد. کاش بالا بوده باشد. کاش یک لحظه‌ای تمام شده باشد.
دنیای دیگر که نه، ولی کاش زندگی دیگری روی همین زمین وجود داشت.

Sunday, March 21, 2021

Carlito's Way

ح یادآوری کرد که امروز روز اول عید است و وقت فکر کردن به کار نیست اما برای من امروز نه روز اول عید است و نه حتی هیچ فرق دیگری با بقیه روزها دارد. برای من امروز یک روز بارانی است که حتی نمی‌توانم از شکلش پشت پنجره بفهمم در زمستان است یا بهار. که اگر نقشه را روی گوشی باز نکنم و چشم ندوزم به آن نقطه آبی که کم‌کم جایش را لای درخت‌ها و خیابان‌ها پیدا می‌کند، حتی نمی‌فهمم کجای دنیا دارم می‌گذرانمش. خانه‌ای که تا آخر قرنطینه توش هستیم پنجره‌اش به حیاط پشتی باز می‌شود و تمام آنچه از دنیا می‌بینم چند درخت کاج بلند است و انبوه بوته‌های پهن‌برگی که دور حیاط را حصار کشیده‌اند. نه کسی می‌آید، نه کسی می‌رود. حتی سگ صاحبخانه را هم که صدای قدم‌هاش مدام از بالا می‌آمد تازه دیروز دیدم.

در این بی‌زمان و بی‌مکانی،‌ دیروز از سه چهار ساعتی خواب بی‌موقع که بیدار شدم رفتم سراغ عکس‌های آمریکا. دلم برای خود آن روزهام سوخت. موهام بلند بود و انگار نمی‌دانستم چه کارشان کنم، چشم‌هام غمگین بود، و لباس‌هایم را به زور با هم جور می‌کردم. تنها بودم و عمیقا وابسته. ح می‌گوید الان بارها از آن موقع قوی‌تر و توانمندترم. فکر می‌کنم صادقانه می‌گوید. اما آنچه در چشم‌های غمگین آن عکس‌ها و من الان مشترک است، ترس زندگی نکردنی است که به چیزی جز همان زندگی نکردن ختم نخواهد شد. عکس‌ها را که دیدم دلم می‌خواست با یکی که من آن روزها را می‌شناخت حرف بزنم، یکی که مرا آن‌قدر ضعیف دیده بود. آنهایی که به فکرشان افتادم یا دیگر در زندگیم نبودند یا نمی‌خواستم الان پیامی برایشان بفرستم. البته نه که کل لیست را در ذهنم مرور کرده باشم، همین که چند نفری که فکرشان را کردم یا این بودند یا آن چنان به همم ریخت که فکر کردن به باقی اسم‌ها را بی‌خیال شدم. امروز صبح با ح حرف زدم چون می‌خواستم با ح حرف بزنم و بعد وسط حرف زدن یادم افتاد از قضا ح من آن روزها را هم خیلی خوب می‌شناخته است.

دیروز بعد از دیدن آن عکس‌ها و درماندن در موقتی بودن آدم‌ها دوباره خوابیدم. دیگر شب هم رسیده بود و با چنان سنگی در دلم توان راه رفتن در تاریکی را نداشتم. خواب دیدم س آمده چند کتابیش را که پیش من جا مانده از خانه‌ام ببرد. خیلی زود معلوم شد بسیار بیشتر از فقط چند کتاب پیش من داشته. بعضی ردیف‌ها تماما مال او بود. لای تمام کتاب‌ها، کتاب‌هایی از او جا مانده بود. حتی در ردیف‌های پشتی، حتی‌ در قفسه‌هایی که پیش از آن در کتابخانه‌ام نبودند. آمده بود که سریع برود اما کار خیلی زیاد بود. من عازم سفر بودم و هی داشتم سفرم را عقب می‌انداختم که این کار تمام شود. تمام نمی‌شد. باز جایی کتابی از او جا مانده بود. انگار من هم بدم نمی‌آمد که سفر عقب افتاده. گفت می‌توانیم خانه او دنبال باقی کتاب‌ها بگردیم. گفتم همه چیز تمام شده. بغلم کرد. گریستیم. در خواب حس آغوشش را یادم نبود، مغزم تصوری از بازوها و تن آلپاچینو را جایگزینش کرده بود.

از روزی که به این شهر آمده‌ام -تا قبل از این صحبت آخر با ح-  با کسی حرفی واقعی نزده‌بودم. جز با الف البته. منظورم این است که با کسی آن بیرون، آن دور، حرفی واقعی نزده‌ بودم. همه‌ش صحبت از پرواز چطور بود و جایتان چطور است می‌شد. و البته عید مبارکی گفتن. راستی راستی عید است؟ ن هم البته از بوی هوای شهر پرسیده بود. آن موقع هنوز نمی‌دانستم، حبس بودیم در اتاق هتل که پنجره‌اش باز نمی‌شد. الان تا حدی می‌دانم. کمی بوی دریا می‌دهد کمی بوی جنگل. ولی نه شبیه بوی دریاها و حنگل‌هایی که می‌شناسم. ناچارم به بدترین احتمالات ممکن فکر کنم چون تنها چیزهایی هستند که می‌توانند قطعیت مشخصی داشته باشند، که «شناس» هستند. تمام آن اتفاقات خوبی که ممکن است بیفتند چیزهایی هستند که به تصور نیامده‌اند و در ذهن من که حتی زمان و مکانم حالا نامجسم است جایی نمی‌توانند داشته باشند. باید راضی بود به آنچه هست، باید گشوده بود به آنچه خواهد شد، و برای منی که آنچه را بود دوست داشتم و دلیل چندانی برای جدا شدن ازش نداشتم حتی نوشتن از این طور بودنی سخت است. ح می‌گوید علی‌رغم همه چیزهایی که از آنها جدا شده‌ای خودت را با خودت آورده‌ای. لابلای کلاف تردیدها و آرزوها و ترس‌ها و نشدها و نتوانستم‌ها دنبال خودم می‌گردم. طرف رفته بود جنگل و شاکی بود از تعدد شاخه‌ها نتوانسته بود جنگل را ببیند. 

در خواب بعد از این که بالاخره از کتاب‌ها جدا شدم و رفتم پی سفر عقب‌افتاده‌ام نوزادی داشتم که می‌گفتند بچه‌ من است. چند روزه بود و کمی بزرگ‌تر از کف دستم. ضعیف بود. خیلی ضعیف. به من احتیاج داشت. باید می‌گرفتمش روی دستم و با خودم این ور آن ور می‌بردمش. در فرودگاهی که شبیه سالن گرد ترمینال جنوب بود،‌ بچه را روی دست گرفته بودم و دنبال دفتر هواپیمایی می‌گشتم که بپرسم چمدان اضافه و این بچه را می‌شود با خودم ببرم یا نه. حتما می‌شد چون وقتی کارت پرواز را گرفتم هم چمدان را داده بودم بار، هم بچه پیشم بود. همان‌قدر ضعیف که چند ساعت پیشش بود.

باید به خودم یادآوری کنم که فقط وقتی می‌شود حس کرد و تجربه کرد -زندگی کرد- که تمام دریچه‌ها باز باشند. باز و بسته کردن ورودی و خروجی‌ها انتخابی نیست. ضعف و ترس را که نخواهم حس کنم، شعف را هم حس نخواهم کرد. امید را هم.         -بنویس شقایق. بنویس.-         احساس ضعف می‌کنم. احساس استیصال می‌کنم. احساس غرق‌شدگی در حجم گسترده و سنگینی از ضعف می‌کنم.