Wednesday, December 16, 2020

 می‌خواستم این مدت را جوری زندگی کنم انگار که منتظر نیستیم. انگار که تا ابد قرار است همین جا زندگی کنیم. انگار که زندگی‌مان معطل هیچ چیز نیست. فکر می‌کردم شدنی باشد. شاید اگر مشغولیت‌های جدی‌تری داشتم می‌شد. ولی نشد.

اول کوه رفتن را کنار گذاشتم، فروپاشی از آنجا شروع شد. دیدم که بقیه زندگی خودشان را دارند که من در آن جایی ندارم، هرقدر هم من جاهای بزرگی از زندگی‌ام را برایشان خالی نگه داشته باشم. نتوانستم ادامه دهم. رهاش کردم. کار آن کتاب دیگر را شروع نکردم چون معلوم نبود کی وسطش ناگهان باید همه چیز را رها کنم. و هر کار دیگری که مانده بود قائم به خودم بود و بس، خودی که داشت فرو می‌پاشید.

فکر کردم می‌شود فروپاشی‌ام را پنهان نکنم. ولی باید همین کار را می‌کردم. این هم همه چیز را بدتر کرد. این که گذاشتم دیگرانی آسیب‌پذیری‌ام را ببینند حالا فقط ضعیف‌ترم کرده و شکننده‌تر. 


Tuesday, December 15, 2020

هی کمی فروتر می‌پاشم و حالا انگار هیچ تکه‌ای سر جاش نمانده باشد. تمام زندگیم معلق دو تا خبر است که هیچ کاری برای هیچ کدام از دستم ساخته نیست، و خانه‌نشینی و ملاحظات پاندمیک هم دارد می‌کشدم. یک روز که بلند می‌شوم کاری می‌کنم آخر روز فروپاشی است و فرداش به سرهم‌بندی تکه‌پاره‌ها می‌گذرد تا دوباره روز از نو.
دیگر نمی توانم. این طوری نمی توانم. گاهی فکر می‌کنم کاش همین دو سه مسئولیت نصفه نیمه را هم نداشتم. با خیال راحت بدون اینکه فکر کنم کسی جایی معطل من مانده مشغول مردنم می‌شدم.