Tuesday, May 4, 2021

دانه‌ها قبل از این که سبز شوند هم گیاه هستند.

 خانه‌ی جدید را که قطعی کردیم، مامان الف -بی‌خبر- عکسی فرستاد از پنجره خانه‌ی فریهان (باید بگویم خانه‌ی قبلی‌مان، هنوز اما زبانم راحت برایش نمی‌چرخد). شمعدانی‌ها مثل بهار قبلی غوغا کرده بودند، گینکو برگ‌های جوان و تازه‌ی امسالش را باز کرده بود، و حتی لادن‌هایی که خودم تخم‌هاشان را یک گوشه کاشته بودم بالاخره گل داده بودند. منتظر بودم ببینم گل‌هاش قرار است چه رنگی شود و فکر می‌کردم دیگر هرگز نخواهم فهمید. حالا ولی می‌دانستم: نارنجی.

چند روز بعدتر، دقیقا همان روزی که آمدیم در خانه‌ی جدید ساکن شویم، اسباب خانه‌ی فریهان را بار کامیون کردند و عکس چیزهایی را که با عشق کنار هم چیده بودیم روی هم چپیده پشت کامیون دیدیم. انگار تا می‌آمدم به خانه‌ی جدید دل ببندم، چیزی از قبل می‌آمد و قلبم را می‌فشرد. تو اینجا هستی. تو الان اینجا هستی.  این سه چهار کلمه را برای خودم تکرار می‌کردم. در دفترم نوشتم:

«نشسته‌م روی فرش قرمزمان که کنار شوفاژ پهن شده، تنها جای نشستنی که فعلا داریم. کارن الان رفت بالا، شان هنوز دارد با پرده ور می‌رود، کریس در حمام مشغول کاشی‌کاری است. بله، در خانه‌ی جدید هستیم. قشنگ‌ترین و مناسب‌ترین خانه‌ای که این چند روز دیدیم. آن‌قدر در همین مدت کوتاه با ما مهربان بوده که می‌خواهم به‌ش دل ببندم. مثل خانه‌ی درختی. مثل خانه‌ی پاستور. مثل خانه‌ی فریهان. که بعد خون ازم برود وقت جدا شدن ازش، مثل همه‌ی قبلی‌ها.»

خانه‌ی جدید -خانه‌ی مدفورد- یک بالکن قشنگ و بزرگ دارد رو به درخت‌های بلند کاج، دو تا بوته‌ی بزرگ رودو با گل‌های بنفش-صورتی، و مسیر دویدن سنجاب‌ها، و به جای نرده آجرهای مشبک چیده‌شده‌ی قرمز قدیمی دارد. هال یک پنجره‌ی سرتاسری به این بالکن دارد، به اضافه‌ی یک پنجره‌ی کوچک‌تر کنج دیواری که به همین پنجره می‌خورد. این پنجره‌ی کوچک‌تر رو به خیابان دارد و البته بالکن همسایه. فعلا میز تحریرم را گذاشته‌ام در این کنج؛ شانس اگر بیاورم و آفتابی باشد،‌لای پنجره را هم باز می‌کنم که ترکیب بی‌نظیر نسیم خنک و آفتاب گرم را داشته باشم. یک آشپزخانه‌ی نقلی دارد خانه که از یک طرف به سمت ورودی باز است و از سمت دیگر به فضای غذاخوری که میز و صندلی‌ها را توش گذاشته‌ایم، اما از خود هال داخلش دیده نمی‌شود و دیوار است. اتاق خواب هم جادار است و همان پنجره‌ی سرتاسری را دارد، از نیمه‌ی دیوار به بالا، رو به همان بالکن. باید کم‌کم کلی گل و گیاه توی بالکن بگذاریم. فعلا یک گلدان بزرگ را چهار بوته شمعدانی کاشته‌ایم و دو سری تخم گل توی دو گلدان دیگر چیده‌ایم. یک گلدان کوچک هم تخم ریحان کاشته‌ام. فعلا که خبری از جوانه نیست، تا ببینیم چه می‌شود.

در کنار قدیمی بودن و حافظه داشتن خانه، این که کلی از چیزهای فعلی این فضا -پرده و کف و در کمدها، یخچال و حمام- با آمدن ما این شکلی که الان هست شده برایم خوشایند است. دیدن تعمیرات و حضور داشتن در طول تمام سروصداها و کثیف شدن‌ها و جمع و جور و نو شدن‌ها وصلم کرد به امروز خانه، به امروزی که ما را در خودش جا داده. بالا و پایین حالم این روزها شدید است و متعدد، لنگرگاهم اما این است که در تمام این تلاطم‌ها، سقف و دیوار این خانه مرا در بر گرفته و دارد اجازه می‌دهد اگر نه به این شهر، به این کشور یا به هر چیز دیگر، اقلا به این خانه دل ببندم. که به واسطه‌ی این دل بستن، کمی قرار بگیرم.

Monday, May 3, 2021

یاد ‏ق

دو تصویر ازش توی سرم می‌چرخد.
یکی مال بچگیم است، وقتی ق پسر نوجوانی بود و کفتر را روی پشت بامشان به سمتم گرفت اما ترسیدم اذیتش کنم و نگرفتمش. ولش داد و کفتر پرسروصدا پرید. گفت «برمی‌گرده». کفتر در آسمان گم شد، و در مقابل چشم‌های ناباور من دوباره برگشت. ق بلند بلند خندید.
تصویر دیگر مال همین سال‌های اخیر است. به ا چشم‌های سابقا پر شور و حالا خالی‌اش ساکت به جایی خیره مانده و با خنده‌ای که از جمع کوچکمان بلند شد -با فاصله- او هم خنده‌ای انگار فلزی سر داد. رنگ صورتش رفته بود. کاش فقط رنگ صورتش بود. شیشه در همش شکسته بود. هیچ چیزش شباهتی به کسی که می‌شناختم نداشت. او من را ولی می‌شناخت. مثل بچگی، «دخترخاله» صدام کرد.
از لحظه‌ای که مامان گفت «رفت»، این دو تصویرند که توی سرم چرخ می‌خورند. در هم می‌روند و از هم جدا می‌شوند و یکدیگر را پی می‌زنند. از خودم می‌پرسم، واقعا کاری نمی‌شد کرد همه چیز ادامه همان کفترهای روی پشت بام باشد؟ واقعیت تصویر دوم به رویم می‌کوبد. از خودم می‌پرسم، یعنی وقتی داشت می‌مرد فهمید که دارد می‌میرد، همان طور که در آن حال غریب هنوز هم مرا می‌شناخت؟ فهمیدن معمولا خوب است، ولی کاش نفهمیده باشد. کاش بالا بوده باشد. کاش یک لحظه‌ای تمام شده باشد.
دنیای دیگر که نه، ولی کاش زندگی دیگری روی همین زمین وجود داشت.