Saturday, July 27, 2019

"I just tried to find my way back home."


مرگ یا دقیق‌تر بگویم خودکشی آدمی که نمی‌شناختم تاثیری بسیار بیشتر از چیزی که تصورش را می‌کردم رویم گذاشت. همان اول که خبر را شنیدم صفحه‌اش را باز کردم. چهره‌اش را که دیدم، چهره‌ای که نوشته بود می‌خواهد با آن به خاطر سپرده شود، نتوانستم ادامه بدهم. رفتم عقب.
لای تایم‌لاین درهم و برهم الکی بالا پایین کردم. چند ساعت بعد دوباره برگشتم و کمی توی نوشته‌هاش پایین رفتم. یک جا نوشته بود «آیا حاضری برای داشتن من داشتن خودت را به خطر بیندازی؟‌ آیا هرگز چیزی را تا این حد خواسته‌ای؟» باز نتوانستم. رفتم عقب.
امروز زودتر از مدرسه آمدم. دوباره برگشتم به نوشته‌هاش. خواندم. هر چه را که آنجا مانده بود خواندم. بارها نتوانستم. گوشی را پایین گذاشتم. چشم‌هام را بستم. دوباره خواندم. تمام تنم درد می‌کند. او هم همیشه مطمئن بود که یک روز خودش را خواهد کشت. حتی گاهی به نظرم می‌رسید دارد بستر مرگش را می‌چیند؛ با کلماتی که می‌خواهد لحظه‌ی مرگ و بعد از آن دورش را گرفته باشند.
فرق دارد تاریکی با تاریکی، بله. و با این حال، بعضی تاریکی‌ها عجیب شبیه بعضی تاریکی‌های دیگرند. فکرهای تاریک این آدم که از جلوی چشمم می‌گذشت، عجیب شبیه فکرهای تاریک آدم دیگری است که تاریکی‌ش را با او زندگی کرده بودم. او هم روزی خودش را خواهد کشت؟ کلمات را خواندم و زار زدم برای مرگ محقق‌شده‌ی آدمی که نمی‌شناختمش و برای مرگ نیامده‌ی آدمی که سعی کرده بودم بشناسمش.
*
آمنه یک روز وسط حیاط سم خورد و خودش را به مرگش رساند. حتی نمی‌دانم چه فصلی از سال بود -مامان هیچ وقت جز همان یک بار حرفش را نزد- ولی نمی‌دانم چرا مطمئنم تابستان بود، مرداد. زیر آفتاب از انبار بیرون آمد و ایستاد وسط حیاط، درخت بزرگ توت و سنگ‌چین دیوار هم پشتش. سم را خورد. مامان را می‌بینم که از پله‌های ایوان پایین می‌دود و بعد؟ بعدش سیاهی است در ذهنم. بعدش را نمی‌دانم. نمی دانم مامان چطور سعی کرد زندگی آمنه را که از لای انگشت‌هاش سر می‌خورد نگه دارد. نمی‌دانم چطور به درمانگاه رساندش. بعدش سیاهی است:‌ تاریکی مطلق؛ تاریکی یگانه؛ تاریکی مرگ که دیگر مرگ است و هر جور هم که هر کس به آن برسد، ته‌ش همان یک چیز است و چیز دیگری نیست.
*
بتول وقتی شوهرش مرد افسرده شد و آخرش هم، جوان، از افسردگی جان داد. بتول عاشق چیزهای زیبا بود. پارچه‌های قشنگ و کاسه‌های تزئینی و گوشواره و سنگ و سنجاق سینه دوست داشت. برای اطرافیان او در روستا چیزها یا کارکرد داشتند یا نداشتند و پی زیبایی محض در آنها گشتن سبک‌سری بود. شوهرش که راننده‌ی مینی‌بوس بود هر وقت از سفر می‌آمد برایش چیزی می‌آورد. چیزی زیبا. چیزی که فقط بود تا زیبا باشد. او که مرد، بتول مجنون شد. بردندش «تیمارستان». برگشت. هنوز مجنون بود. آخر هم جان داد. جوان. یکی از گوشواره‌هایش را که برای بابا گذاشته بود کنار، حالا گردنبندی به گردن من است و چند تا از پارچه‌هایی که توی بقچه نگه داشته بود حالا گوشه و کنار خانه‌ی من پهن شده، محض قشنگی.
*
یادم هست چطور دست به کشتن خودم زدم ولی از یک جا به بعدش با این که به هوش بودم، در ذهنم تاریک است. یادم نیست چطور آمدم پایین تا توی آمبولانس. یک جا از هوش رفتم، به یاد دارم. در آغوش ن، وقتی داشتم توی بیمارستان لباس عوض می‌کردم. آن سیاهی را هم که به آن لغزیدم یادم است: شبیه‌ترین تجربه‌ام به مرگ.
تاریکی من ادامه‌ی تاریکی آمنه و بتول بود و نبود. این دو نفر، «خویشان» من بودند به هر حال و بدن من ادامه‌ی بدن آنهاست اما آنچه هر یک از ما را می‌افسرد به نوعی متفاوت بود. حالا چه چیز در کلمات این آدمی که تا پیش از این نمی‌شناختم این طور آن را شبیه دیگری‌ای که سعی کرده بودم بشناسم می‌کند؟ چطور این قدر زاده‌ی یک درد هستند انگار؟ آدمی‌زاد خویش آدمی‌زاد دیگر است به هر حال. ستون فقراتم تیر می‌کشد.


او هم روزی خودش را خواهد کشت؟
این کلمات را می‌نویسم و آرزو می‌کنم پیش از آن روز مرده باشم. می‌دانم پس از آن روز نخواهم توانست زندگی کنم. عقب عقب می‌روم و می‌دانم اگر این همه مرگ را دوست نداشتم، تا همین امروز هم نمی‌توانستم زنده بمانم.

Friday, June 21, 2019

حالا که خانه‌ی جدید را با الف ساخته‌ایم و ده‌ها چیزی که زندگی را سخت می‌کرد به همین واسطه دیگر وجود ندارد؛ حالا که رد افسردگی روی روانم کمرنگ است و صبح‌هایی را که ازشان متنفر بودم دوست دارم، تصمیم گرفته‌ام آن کار سخت را بکنم و دوباره معلم شوم. بروم سر کلاس. آن هم نه یک کلاس و دو کلاس در هفته، هر روز
همان قدر که خوشحالم، می‌ترسم هم. آن قدر می‌ترسم که هنوز جز با نزدیک‌ترین‌ها حرفی از این ماجرا نزده‌ام. تابستان کوتاه است و کارهای زیادی باید برای آماده شدن بکنم و حتی اگر همه آن کارها را هم بکنم، آماده نخواهم بود.
این آرزوی مهر سال پیشم بود. در لحظاتی که ترس متوقفم می‌کند، این را هم باید به خاطر بیاورم که این آرزوی مهر سال پیشم بود، حتی اگر خیلی زود پشیمان بشوم که چنین آرزویی کرده بودم.