ملال وجودم را فرا گرفته. روزها بدون چیزی که از هم جدایشان کند همین طور دنبال هم ردیف میشوند و نمیفهمم فلان اتفاق یک هفته پیش بود یا یک ماه پیش. با خودم میگفتم چیزی که به آن احتیاج دارم تداوم است. برای خودم این کلمه را تکرار میکردم و حالا هر کاری که ازش رشتهای با جان نداشتهام به هم آورده و ادامه داده بودمش رها شده که تداوم شده فقط تکرار روزها.
بله، برای تداوم مهم است آدم بلد باشد اگر زنجیر پاره شد چطور دوباره برگردد و زنجیر روزهای جدیدی را شروع کند. من این را بلد نیستم و از تلاش برای یاد گرفتنش هم خسته ام. ملال تا بالای ابروهام بالا آمده و منتظرم سرم کامل زیر برود. حال دست و پا زدن ندارم.
ترجمه را تا نیمهی مرداد و با اغماض بگویم، بیستم، خوب پیش رفتم. ده تیر شروع کرده بودم. حداکثر تمرکزم در بازههای کاملا پیوسته اگر بیست دقیقه باشد، حداکثر تمرکزم برای حفظ زنجیر کاری در روزها همین حدود چهل روز است. چه میگویند کاری را که چهل روز انجام دهی بعدش دیگر راحت است؟ من نهایتا همین چهل روز را بتوانم. بعدش تمام است. تمام.
کاش چیزی از بیرون زندگیم را کمی گرد میکرد، درونم چیزی برایش ندارم.
بله، برای تداوم مهم است آدم بلد باشد اگر زنجیر پاره شد چطور دوباره برگردد و زنجیر روزهای جدیدی را شروع کند. من این را بلد نیستم و از تلاش برای یاد گرفتنش هم خسته ام. ملال تا بالای ابروهام بالا آمده و منتظرم سرم کامل زیر برود. حال دست و پا زدن ندارم.
ترجمه را تا نیمهی مرداد و با اغماض بگویم، بیستم، خوب پیش رفتم. ده تیر شروع کرده بودم. حداکثر تمرکزم در بازههای کاملا پیوسته اگر بیست دقیقه باشد، حداکثر تمرکزم برای حفظ زنجیر کاری در روزها همین حدود چهل روز است. چه میگویند کاری را که چهل روز انجام دهی بعدش دیگر راحت است؟ من نهایتا همین چهل روز را بتوانم. بعدش تمام است. تمام.
کاش چیزی از بیرون زندگیم را کمی گرد میکرد، درونم چیزی برایش ندارم.