حالا که خانهی جدید را با الف ساختهایم و دهها چیزی که زندگی را سخت میکرد به همین واسطه دیگر وجود ندارد؛ حالا که رد افسردگی روی روانم کمرنگ است و صبحهایی را که ازشان متنفر بودم دوست دارم، تصمیم گرفتهام آن کار سخت را بکنم و دوباره معلم شوم. بروم سر کلاس. آن هم نه یک کلاس و دو کلاس در هفته، هر روز
همان قدر که خوشحالم، میترسم هم. آن قدر میترسم که هنوز جز با نزدیکترینها حرفی از این ماجرا نزدهام. تابستان کوتاه است و کارهای زیادی باید برای آماده شدن بکنم و حتی اگر همه آن کارها را هم بکنم، آماده نخواهم بود.
این آرزوی مهر سال پیشم بود. در لحظاتی که ترس متوقفم میکند، این را هم باید به خاطر بیاورم که این آرزوی مهر سال پیشم بود، حتی اگر خیلی زود پشیمان بشوم که چنین آرزویی کرده بودم.
همان قدر که خوشحالم، میترسم هم. آن قدر میترسم که هنوز جز با نزدیکترینها حرفی از این ماجرا نزدهام. تابستان کوتاه است و کارهای زیادی باید برای آماده شدن بکنم و حتی اگر همه آن کارها را هم بکنم، آماده نخواهم بود.
این آرزوی مهر سال پیشم بود. در لحظاتی که ترس متوقفم میکند، این را هم باید به خاطر بیاورم که این آرزوی مهر سال پیشم بود، حتی اگر خیلی زود پشیمان بشوم که چنین آرزویی کرده بودم.
No comments:
Post a Comment