هی کمی فروتر میپاشم و حالا انگار هیچ تکهای سر جاش نمانده باشد. تمام زندگیم معلق دو تا خبر است که هیچ کاری برای هیچ کدام از دستم ساخته نیست، و خانهنشینی و ملاحظات پاندمیک هم دارد میکشدم. یک روز که بلند میشوم کاری میکنم آخر روز فروپاشی است و فرداش به سرهمبندی تکهپارهها میگذرد تا دوباره روز از نو.
دیگر نمی توانم. این طوری نمی توانم. گاهی فکر میکنم کاش همین دو سه مسئولیت نصفه نیمه را هم نداشتم. با خیال راحت بدون اینکه فکر کنم کسی جایی معطل من مانده مشغول مردنم میشدم.
No comments:
Post a Comment