دو تصویر ازش توی سرم میچرخد.
یکی مال بچگیم است، وقتی ق پسر نوجوانی بود و کفتر را روی پشت بامشان به سمتم گرفت اما ترسیدم اذیتش کنم و نگرفتمش. ولش داد و کفتر پرسروصدا پرید. گفت «برمیگرده». کفتر در آسمان گم شد، و در مقابل چشمهای ناباور من دوباره برگشت. ق بلند بلند خندید.
تصویر دیگر مال همین سالهای اخیر است. به ا چشمهای سابقا پر شور و حالا خالیاش ساکت به جایی خیره مانده و با خندهای که از جمع کوچکمان بلند شد -با فاصله- او هم خندهای انگار فلزی سر داد. رنگ صورتش رفته بود. کاش فقط رنگ صورتش بود. شیشه در همش شکسته بود. هیچ چیزش شباهتی به کسی که میشناختم نداشت. او من را ولی میشناخت. مثل بچگی، «دخترخاله» صدام کرد.
از لحظهای که مامان گفت «رفت»، این دو تصویرند که توی سرم چرخ میخورند. در هم میروند و از هم جدا میشوند و یکدیگر را پی میزنند. از خودم میپرسم، واقعا کاری نمیشد کرد همه چیز ادامه همان کفترهای روی پشت بام باشد؟ واقعیت تصویر دوم به رویم میکوبد. از خودم میپرسم، یعنی وقتی داشت میمرد فهمید که دارد میمیرد، همان طور که در آن حال غریب هنوز هم مرا میشناخت؟ فهمیدن معمولا خوب است، ولی کاش نفهمیده باشد. کاش بالا بوده باشد. کاش یک لحظهای تمام شده باشد.
دنیای دیگر که نه، ولی کاش زندگی دیگری روی همین زمین وجود داشت.
Monday, May 3, 2021
یاد ق
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment