بعد چند روز رو تخت و
کاناپه ولو بودن نشستهم پشت میزم. خورشید را از پشت پنجرهم میبینم که پایین میرود
و نور روی میزم کم و کمتر میشود. یک خانهای هست آن دورتر با سقف شیروانی. دم
غروب که ضدنور میشود و جزئیات سقف پیدا نیست قلهای مخروطی میبینمش پشت کرده به
غروب.
دیشب هـ آمد اینجا. چای
خوردیم و حرف زدیم. دیرتر نشستیم به شعر خواندن. چند روزی ست شعر به زندگیم
برگشته، از وقتی ح پیشنهاد کرد شعرهای صبحگاهی برام بفرستد و منم بگردم دنبال
شعری هموزن تا فکرم از خوابهایی که شب دیدهم جدا شود و بتوانم از تخت دربیایم.
با هـ شعر میخواندیم خلاصه، یک لحظه به خودم آمدم دیدم جهان چقدر بزرگ بوده و
یادم نبود. که آدمها سالهای سال با غمهایشان زندگی کردهاند و به ریش دنیا
خندیدهاند. دلم ریخت.
مایکروویو صدا میدهد.
غذام گرم شده. یک جور خورش هندی ست که اتفاقی توی فروشگاه پیداش کردم، بروم ببینم
چه مزهای میدهد. سر راهم چراغ را هم روشن کنم.
No comments:
Post a Comment