دیشب با خودم گفتم فردا صبح جمع میکنم میروم از خانه بیرون. میروم
جایی وسط شهر کافهای پیدا میکنم با پنجره خوبی رو به خیابان و مینشینم پشت
پنجره ایمیلها و چتهای قدیم را میخوانم شاید این صدای مدام پس سرم خاموش شود
بتوانم زندگیم را بکنم. ماه پشت شاخههای درخت میرفت پشت ابر و بیرون میآمد که
خواب رفتم. صبح که چشم باز کردم، تمام آسمان ابر بود. نیم ساعت بعد هم باران گرفت.
قید بیرون رفتن را زدم.
حالا
چند ساعتی ست نشستهم همین جا توی هال و پشت پنجره باران میبارد. از یلدای دیشب و
دورهمی فقط یک انار روی پیشخوان مانده و یک ظرف ترتیلا. و البته رد کفش
مهمانها کف خانه. کاش گفته بودم کفشهایشان را توی همان راهروی ورودی دربیاورند.
در این چند ساعت هیچ ایمیل قدیمیای را باز نکردهام، به جاش با مامان حرف زدهم
چای دم کردهم و برای همخانهم که رفته پیش خانوادهش عکس فرستادهام. شعر هم
خواندهام، مولانا. تقریبا هرچه روی "مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن"
گفته. گنجور میگوید میشود رجز مثمن مطوی، حالا هرچی. توی دلم دف میزنند.
باران
شدیدتر شده. صدای باد هم اضافه شده، میپیچد لای شیارهای چفتشده پنجره. فکر کنم
باید بلد شوم با همین صدای مدام پس سرم زندگی کنم.
No comments:
Post a Comment