Saturday, December 19, 2015

ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را

دیشب روی همین کاناپه نشسته بودم، بوی پلو از توی پلوپز می‌آمد و چای بابونه داغ کنار دستم بخار می‌کرد. یک نصفه روز گذشته. حالا آن بیرون باد می‌آید. درخت‌ها و سایه‌هایشان همه تکان می‌خورند. همان جوراب‌های کمرنگ و گرم دیشبی پام هست ولی آن گرمایی که دیشب توی دلم بود رفته.
شد چهار ماه. چقدرش مانده؟ شش ماه. کی بس می‌کنم شمردن ماه‌های مانده را؟ می‌دانم که دلم برای زندگیم توی این شهر تنگ می‌شود. چرا پس بس نمی‌کنم این روزشماری معکوس را، چرا این شهر را بغل نمی‌کنم؟ می‌توانم هزار زندگی محتمل دیگرم را در این شهر تصور کنم، ولی لعنتی، قبول کن که همه‌ش دست خود تو نیست. همه آن زندگی‌های محتمل دیگر هزار جور همکاری ابر و باد و فلک می‌خواسته که نبوده، نشده. همه چیزی که داری این است، می‌گذرد و تمام می‌شود. تو، تویی که زنده‌ای روایت کنی، می‌خواهی قصه‌ات از این شهر زیر پتو ماندن‌های صبح‌گاهی باشد؟

No comments:

Post a Comment