جهان
ایستاده بود.
باران
ریز ریز روی سرمان میبارید. ماشینها رد میشدند. تنها اجزای متحرک جهان همینها
بودند و بقیه جهان ایستاده بود، جاییش هم ما.
چند
دقیقه قبلتر با خودم فکر کرده بودم یا شاید بلند گفته بودم که بعضیها هم برنمیگردند،
شات تکیلا را یک نفس تمام کردم کلاه سویشرت را کشیدم روی سرم و دستها توی جیب، زده
بودم بیرون. زار. زار میزدم. صدای قدمهای یکی که میدوید پشت سرم پیچید. میدانستم
کسی جز ن نمیتواند باشد، همه شهرک رفته بودند تعطیلات. چند ثانیه بعد رسید بهم.
دستهاش را حلقه کرد دورم. گفت که نمیگذارد تنهایی گریه کنم. صدای نفس نفس زدنش
فکر کنم توی سینهام بود که میپیچید. سرم را روی شانهش گذاشتم و دستهام را حلقه
کردم دورش. باران ریز ریز روی سرمان میبارید و ماشینها رد میشدند. ما همین طور
ایستاده بودیم. همین طور ایستاده بودیم. همین طور ایستاده بودیم. گفتم برو پیش آ.
همین طور ایستاده بودیم. نفسهاش آرام شده بود و حالا صدای قلبش بود که میپیچید.
همین طور ایستاده بودیم. یک لحظه بود. باید میکندم و میرفتم. با خودم فکر کردم
بعضیها برنمیگردند بعضیهای دیگری هم هیچوقت نمیروند، نرانِشان. گفتم
برو پیش آ. کندم و رفتم.
دستها
در جیب با قدمهایی که سرعت دیوانهوارشان از کنترلم خارج بود محوطه را زیر باران دور زدم و رسیدم جلوی خانه دوباره. ن داشت از آن یکی طرف میآمد.
تقریبا همزمان رسیدیم جلوی در. سیگارش ناتمام بود. من رفتم تو، او ماند بیرون که
تمامش کند. آ پرسید "کدومتون خل شد یهو؟" گفتم من. روی کاناپه ولو شدم.
ما،
خونیانِ امید.
خونیانِ امید.
No comments:
Post a Comment