زندگی مختصری دارم که هنوز به ابعادش عادت نکردهم. سیبزمینی خورد
میکنم و گوجه برای استانبولی، همهش دو تا سیبزمینی خیلی کوچک است و یک گوجه
متوسط. میریزم توی ماهیتابه و میبینم یک کوه شده. تازگی یاد گرفتهم پلو را
پیمانه کنم که از همین یک وعده یک نفرهای که میخواهم بخورم بیشتر نشود، ولی بعدش
یادم میرود که دارم یک چیزهای دیگری هم میریزم توش و همانها کلی حجمش را زیاد
میکنند. سر پاستا که این جوری میشود خوشحال میشوم که یک بار آشپزی کمتر، پلو را
ولی دوست دارم گرم و تازه بخورم. نمیشود ولی دور ریختش که. استانداردهام هم تغییر
کرده در این زندگی.
زنبقهای ونگوگ بنفش و زنده در آن لحظه جادویی ثابت روی دیوار
ایستادهند. نور اریب غروب میتابد توی آشپزخانه. هر شب از یک گوشهی خوابم سر در
میآورد. بیربطترین خواب ممکن است، یکهو از جاییش که انتظار ندارم پیدایش میشود.
صبح بیدار میشوم. حالا دیگر یاد گرفتهام که نیست. میدانم که باید از روی این
تخت بلند شوم و بروم توی دنیای واقعی زندگیم را بکنم.
فردا تعطیلات تمام میشود. باید
برگردم سر کلاس. دمای جهان دیوانهی بیرون تا منفی سیزده میرود. نوشته که حسش
شبیه منفی هیجده است. حالا من هی فکرهام را بستهبندی کنم و خیالم راحت باشد که
پیمانه کردهم. هزار چیز هست که نمیدانی.
No comments:
Post a Comment