از ساختمانی که کلاس یوگا توش تشکیل میشود آمدم بیرون. ساعت پنج و نیم بود. کتابخانهی ما جمعهها هفت میبندد. گفتم بروم سالن مطالعه کندی که هم تا دیرتر باز است و هم هات چاکلت مجانی دارد و تا هشت و نیم کار کنم، بعدش هم بروم جشن به قول خودشان برگشتن به دانشگاه. حالا همهش دو هفته نبودیم این وسط.
تمام مدت یوگا وقتی سعی میکردم جریان هوا را توی بینیم دنبال کنم فقط یک فکر بود که میرفت بیرون و دوباره میآمد تو: یعنی چه میشود؟ مربی اصلی یکی را جای خودش فرستاده بود که هی جریان را قطع میکرد تا جزئیات حرکتها را توضیح دهد. آخر هم وصل نشدم، همان پریشانی که وارد شده بودم آمدم بیرون و سر راه از ایستگاه اتوبوسی که میرود خانه رد شدم. اتوبوس دو دقیقه دیگر میآمد. دیگر دلم نمیخواست بروم جشن. کتابخانه هم که اصلا. خانه. فقط دلم میخواست بروم خانه. همان جا ایستادم و دو دقیقه بعد سوار اتوبوس شدم.
تمام مدت یوگا وقتی سعی میکردم جریان هوا را توی بینیم دنبال کنم فقط یک فکر بود که میرفت بیرون و دوباره میآمد تو: یعنی چه میشود؟ مربی اصلی یکی را جای خودش فرستاده بود که هی جریان را قطع میکرد تا جزئیات حرکتها را توضیح دهد. آخر هم وصل نشدم، همان پریشانی که وارد شده بودم آمدم بیرون و سر راه از ایستگاه اتوبوسی که میرود خانه رد شدم. اتوبوس دو دقیقه دیگر میآمد. دیگر دلم نمیخواست بروم جشن. کتابخانه هم که اصلا. خانه. فقط دلم میخواست بروم خانه. همان جا ایستادم و دو دقیقه بعد سوار اتوبوس شدم.
حالا چند دقیقهای ست بیخیال تلاش مذبوحانهم برای نوشتن طرح پیپر دوشنبهم شدهم و میدانم که نمیخواهم بقیه شب را به زاری بگذرانم. سر سرگردانم را میگذارم روی بالش زودتر بخوابم بلکه صبح پا شوم و این فکرها توش نباشد، یا اقلا اینقدر دم دست نباشد. بعضی شبهام این جوری به آخر میرسد.
کاش اقلا به جای این چایی نیم ساعت پیش پونه یا گلگاوزبان خورده بودم.
کاش اقلا به جای این چایی نیم ساعت پیش پونه یا گلگاوزبان خورده بودم.
No comments:
Post a Comment