از
کلینیک که آمدم بیرون گفتم برگردم دانشگاه اما دیدم کاری آنجا ندارم. یعنی میشد
هم داشته باشم اما تصمیم گرفتم که ندارم. برای ب نوشتم که هروقت داشت میرفت خانه
بهم بگوید و راه افتادم سمت خیابان بالای دانشگاه که کادوی تولد ن را پیدا کنم.
سر راه تابلویی دیدم سر راهی که به نظر خصوصی میآمد. فلشی میگفت برای کتابهای
خوب دست دوم از این سمت بروید. جهت فلش را دنبال کردم و سر از حیاط خانه دوطبقهای
درآوردم که چمنش را برف پوشانده بود. تابلوی دیگری به پلههایی اشاره میکرد که میرفت
زیرزمین. سر پلهها یک در بود. بازش کردم و روبروم ردیف پلهای که هر دو گوشهش
کتاب چیده شده بود. آن پایین، دوباره، ردیف ردیف کتاب. صدای محو موسیقی کلاسیکی که
نمیتوانستم تشخیص بدهم چیست از دورتر میآمد.
کمی
همان حول و حوش ورودی پرسه زدم و بعد راهم را از بین قفسهها و ردیف کتابهای چیده
شده روی زمین باز کردم تا رسیدم به اتاقی که صدای موسیقی ازش میآمد. کتابفروش هم
همان موقع بلند شده بود بیاید منبع صداهای اتاق دیگررا پیدا کند. توضیح داد که بیشتر کتابها تاریخ هنر هستند. قفسه کتابهای عمومی را نشانم داد و بعد هم پرسید چایی میخورم یا نه. آمدم مثلا مودب باشم و بگویم نه، بعد فکر کردم چی بهتر از
چایی. گفتم بله، خیلی هم خوب میشود.
منی که
با دو تا چمدان آمدهم و قرار است با دو تا چمدان برگردم کاری بیمعنیتر از کتاب
خریدن نمیتوانم بکنم اینجا. ولی روزهم شکسته و چند هفتهای ست دارم راه و بیراه
کتاب میخرم. هر کورسی را که دیدم نمیشود برداشت سریع گفتم به جاش کتابهاش را میخوانم
و فورا هم برداشتم آنلاین سفارش دادمشان. از این کتابفروشی هم بعد از نزدیک سه ربع
با چهار تا کتاب آمدم بیرون.
حالا
نشستهم توی کافهای که اگر صداهای پشت سرم انگلیسی حرف نمیزدند فکر میکردم
تهران است. یک فضای کشیده است با سقف بلند، موازی بار در راهروی تنگی که تمام
کافه ست پشت سر هم میز چیده شده. صندلیها با هم فرق دارند. کف چوبی است و از همان
چوب هم میزی چسبیده به پنجره ساختهاند برای آنهایی که مثل من که کسی را نیاوردهاند
روی صندلی آن طرف میزشان بنشیند. شیشه بخار کرده و من فقط تصویر مبهمی از چراغ
ماشینها میبینم که توی تاریکی شب گم میشوند پشت سر هم. و ماه، ماه که توی آسمان
بالا میرود. کنارم با یک صندلی فاصله خانم پیری نشسته. چندین روزنامه روی میز پهن
کرده و دستکشهای مخمل سورمهایش گوشهای روی هم افتادهاند.
ماه پشت
پنجره بالا میرود. من هات سایدر میخورم، چند کلمهای مینویسم، و چراغهای
خیابان و حرکت نادیدنی ماه را دنبال میکنم. از مغازهای که کادوی ن را توش پیدا
کردم برای خودم مگنتی خریدم که میگوید زندگی آن چیزی ست که اتفاق میافتد وقتی ما
داریم برنامه چیزهای دیگری را میریزیم. همان چیزی که نزدیک یک سال پیش سه ماه تمام روی صفحه لپتاپم بود،
وقتی قبل از همه این ماجراها داشتم تصمیم میگرفتم با زندگیم چه کار کنم. این
کسی که اینجا نشسته و تکلیف زندگیش که هیچ، تکلیف ترم آیندهش هم هنوز معلوم نیست
هیچ آن کسی نیست که پنج ماه پیش داشت کلاسهای ترم اولش را انتخاب میکرد. کسی که
فکر میکرد اگر پابلیک نرتیو را نتواند بردارد کل این ترمش هدر رفته. صبحها خودم
را توی آینه نگاه میکنم. میروم نزدیکتر، خیره میشوم به چشمها. یک برقی رفته ولی
یک برق دیگری آمده. بلد نیستم چطور توصیفش کنم.
خانم
پیر دارد میرود. درواقع حالا نزدیک پنج دقیقهای هست که دارد میرود. بلند شد
فنجانش را تا بار برد. برگشت دستمال کاغذیاش را برداشت و توی سطل آشغال انداخت.
روزنامهها را یکی یکی تا کرد و برد گذاشت سر جاش زیر تابلویی که انبوه آگهی
اتفاقهای کمبریج و بوستون روی هم روی هم روش پونز شده. همه این کارها را کرده و باز هم ایستاده،
نمیدانم دارد چه کار میکند. ماه پشت سایبانِ بالای شیشه کافه گم شده. جیمیل را
باز میکنم که نامهای را شروع کنم، همان لحظه ب تکست میدهد که دارد میرود خانه و زنی که پشت بار ایستاده میگوید که تا ده دقیقه دیگر کافه را میبندند. جیمیل را
میبندم. وسیلههام را میریزم توی کیفم. وقت رفتن است. آویز قرمزی را که به چینی
میگوید "شکرگزاری" از توی جیب کوله درمیآورم و میگذارم برای خودش آن
پشت تکان بخورد.
غروب
جمعه ست و تمام بارها و رستورانهای توی راه پُرند. صدای هیاهوی بارها پشت شیشههای
کلفت خفه شده و رستورانها پر از آدمهای پیری ست که دستمالها را روی پایشان انداختهاند
و در گروههای چهار نفره پشت میزها نشستهاند. از جلوی باری رد میشوم که سر درش
نوشته
Are you suffering
from painful soberness? با خودم فکر میکنم I'm happily sober and soberly happy، و قدمهام را آرام میکنم. تمام راه تا ایستگاه اتوبوس با هر قدمی که برمیدارم
زنگ ظریفی که به آویز روی کیفم وصل است صدا میدهد.
No comments:
Post a Comment