اشک
همینطور میریخت و چند تا نگاه نه چندان مهربان سر این چند بار آخری که دماغم را
پاک کردم گرفته بودم. توی کتابخانه جا نمیشدم. زدم بیرون. مستقیم رفتم پایین، به
سمت رودخانه. حالا از رودخانه برگشتهم. یوگا نرفتم و از تصور دیدن آدمهای آشنا
توی کتابخانه خودمان دلپیچه گرفتم و به جاش آمدم سالن مطالعه کندی. سرمای سگکش
بیرون هنوز توی استخوانم است، حتی با اینکه کلاه سویشرتم را تا هر جا که میشد جلو
کشیدهام و یک لیوان هات چاکلت داغ را همین الان تمام کردهام.
سطح
رودخانه یخ زده بود، اما نه همهش. وسطش آب جاری بود ولی به سمت کنارهها که عمق
کم میشد یخ زده بود. آنجایی که وصل میشد به ساحل، یخ سفید، بیرنگ و نازک شده
بود و آب دویده بود لابلای شکافهاش. همین باعث شد فکر کنم یخ کمجانی است. خم شدم
یک سنگ نسبتا بزرگ برداشتم و پرت کردم وسط سفیدیها. سنگ خورد به یخ، صدا داد، دو
تکه شد. هر دو تکه پرت شدند هوا و کمی آن طرفتر با فاصله از هم فرود آمدند.
این
شهر سرد است این روزها. من بلد شدهم چطور لایه لایه بپوشم و حتی در منفی دوازده
درجهای که نوشته منفی بیست و سه حس میشود معمولا سردم نمیشود. ولی یک وقتهایی
هم هست، که سرما از لای لایه لایه لباسها و حفاظ عادت رد میشود.
No comments:
Post a Comment