Sunday, January 10, 2016

چند ساعت بعد، هنوز یکشنبه

خواب دیدم دو تا ماهی به دنیا آوردم. برایشان اسم گذاشتم. چند روز بعدش مردند.

تولد چهار یا پنج سال پیشم بود، دو تا ماهی کادو گرفته بودم. تخم گذاشته بودند و یک مشت ماهی ریخته بود توی تنگشان. یکی دو روزی گذشت فکر کردم کمتر شده‌اند.  یک شب خوابیدم و صبح پا شدم دیدم فقط یکی مانده. خودشان بچه‌هاشان را خورده بوند. در عذاب وجدان محض آن یکی را که باقی مانده بود از پدر مادرش جدا کردم، اسمش را گذاشتم بمانی، و امیدوار شدم که زنده بماند. به‌م گفت ماهی می‌میرد، اسم برایش بگذاری یا نه می‌میرد. و ماهی مرد. به دو روز هم فکر کنم نکشید.
اسمش را گذاشتیم خلیج و فکر کردیم پایانی ندارد. توی خوابم، من تنها کسی بودم که قبول نمی‌کردم تمام شده، که مرده‌اند. یک سربالایی بود تا خانه‌مان، بالا و پایین می‌رفتم و از مغازه‌دار و بچه‌های توی کوچه سراغ بچه‌هام را می‌گرفتم.

No comments:

Post a Comment