تازه ظهر شده ولی باران
بیرون پنجره و این همه ابر توی آسمان هیچ شبیه ظهر نیست. بر خلاف همه بارانهایی
که این مدت اینجا دیدم شدید است. دانههای درشت و دیوانهای که میخورند به سقفهای
این اطراف و صدا میدهند. که گودیهای کفپوش حیاط را پر از آب میکنند. تقریبا
تمام یک ساعت گذشته را گریه کردم.
*
حدود یک ساعت و نیم پیش
این چند خط را نوشتم، و باز هم گریه کردم.
زندگیم در چنگ من نیست.
هیچ وقت نبوده. ولی خب، همین که میخواهم زندگی کنم کافی نیست؟ مرگ مجازات من
نیست، من مرگ را دوست دارم. میخواهم در حالی بمیرم که یک عمر توانسته بودم، میخواهم
خوشحال بمیرم. در عین این همه بیمعنی بودن لعنتی مرگ، اقلا برای خودم معنیدار
بمیرم. من مرگ را دوست دارم، پس زنده میمانم. گوش کن به من، همین کافی نیست؟
No comments:
Post a Comment